عشق در حکمتشعری امام خمینی
بسمه تعالی
محور مباحث امام (ره) در دیوان اشعارشان، "عشق و عاشق و معشوق" است. عشق، موضوع اشعار عرفانی است و امام خمینی نیز از نامآوران مکتب ابن عربی در قرن حاضر به شمار میرود. در دیوان اشعار امام (ره) تا آنجا که پژوهش کردهایم مطالب زیادی درباره این موضوع به چشم میخورد. بخشی از این موضوعات عبارتند از: "اهمیت عشق"، "مکتب عاشقی"، "حقیقت عشق"، "انواع عشق"، "مقام عشق در عالم معنا"، "نسبت عاشق و معشوق"، "برهان بر عشق"، "نسبت عشق و زیبایی"، "تضاد عقل و عشق"، "ترجیح راه عشق بر راه عقل"، "سریان عشق در عالم" و "آثار عشق".
اهمیت عشق
عشق، مظهر تمام صفات کمالی است. هم خالق است و هم قادر است و هم حی. عشق باعث گرمی است و سرسبزی و نشاط عالم وجود از پرتو عشق است. امام (ره) در یکی از ابیات، عالم را "پرتوی از عشق" و صاحب قدر و جلالی دانسته که سمتحاکمیتبر اسماء دارد. بنابراین در مسلک امام، عشق با مرتبه واحدیت که مقام اسماء و صفات است، مترادف است.
من چه گویم که جهان نیستبجز پرتو عشق
ذوالجلالی است که بر دهر و زمان حاکم اوست (1)
"میکده" که در آثار امام همهجا مورد تایید واقع شده و مقامی است که صراط مستقیم حقیقت استبا عشق یکی دانسته شده است.
کوی نکوی میکده باب صفای عشق
طاق و رواق روی تو کاشانه من است (2)
از روزی که پرچم عشق برافراشته شده، تمام عوالم وجود به جوشش و غلغلهای وصفناپذیر درآمدهاند. به تعبیر مولانا "این همه آوازها از شه بود."
وه چه افراشته شد در دو جهان پرچم عشق
آدم و جن و ملک مانده به پیچ و خم عشق
عرشیان ناله و فریاد کنند در ره یار
قدسیان بر سر و بر سینه زنان از غم عشق (3)
سریان عشق در عالم
در آثار عرفا مطالب فراوانی درباره سریان و جریان عشق در ذرات عالم وجود، دیده میشود. امام نیز بدین مضمون ابیاتی در اشعارشان به چشم میخورد. از نظر ایشان "آتش افروخته عشق" در همه روحها پدیدار است.
عاشقم عاشق و جز وصل تو درمانش نیست
کیست کاین آتش افروخته در جانش نیست (4)
عشق به حق، امروزی نیستبلکه از ازل با حقیقت ارواح سرشته است:
ساکنان در میخانه عشقیم مدام
از ازل مست از آن طرفه سبوئیم همه (5)
برای عشق بدایت و نهایتی وجود ندارد و امری ازلی و ابدی است:
عشق جانان ریشه دارد در دل از روز الست
عشق را انجام نبود، چون ورا آغاز نیست (6)
مرتبه عشق
مقام عشق، مرتبه واحدیت و اسماء و صفات است. عشق مظهر اسم الله است که حاکم بر همه اسماء الهی است:
من چه گویم که جهان نیستبجز پرتو عشق
ذوالجلالی که بر دهر و زمان حاکم اوست (7)
اگر مرتبه جبرئیل و روحالامین را مرتبه عقل و عالم جبروت بدانیم، مقام واحدیت که فوق جبروت و حاکم و موجد آن است، مقام ومرتبه عشق است. بنابراین عشق مرتبه ظهور اسماء الهی است و مساوی با مقام ظهور حضرات ائمه معصومین (ع) است.
دیوانگی عاشق خوبان ز باده است
مستی عاشقان خدا از سبوی ماست
ما عاشقان ز قله کوه هدایتیم
روحالامین به "سدره" پی جستجوی ماست
گلشن کنید میکده راای قلندران
طیر بهشت میزده در گفتگوی ماست
با مطربان بگو که طرب را فزون کنند
دست گدای صومعه بالا به سوی ماست (8)
مقام عشق برتر از مقام عرش است. "پایه آن برتر از دروازه عرش برین است." (9) و فروتر از مقام باطنی انسان کامل است. "دریای عشق قطره مستانه من است. (10) "
از این رو عشق به تعبیر مولانا ورای کفر و دین است و جنت عاشقان، نسبتی با جنت ابرار ندارد. مرتبه عاشقان مطابق اشعار امام مرتبه "سابقون" و "مقربین" و "مخلصین" است.
به روز حشر که خوبان روند در جنت
ز عاشقان طریقت کسی نخواهد بود (11)
حقیقت عشق
عشق همانند بسیاری از امور وجدانی، نظیر آزادی و زیبایی، "یدرک و لایوصف" است:
راز بیهوشی و مستی و خراباتی عشق
نتوان گفت که از راهبران بیخبریم (12)
"آفتاب آمد دلیل آفتاب" و امام (ره) فرمودند:
عاشقم جز عشق تو در دست من چیزی نباشد
عاشقم، جز عشق تو بر عشق برهانی ندارم (13)
در آثار امام هرجا این کلمه به کار رفته، دلالتبر معانی عرشی میکند. امام، ما وضع له الفاظ را معانی عام میدانند. از این رو دلالت نور بر نور حسی مجازی و بر حقیقت نور که ظاهر به ذاته و مظهر لغیره است، حقیقی است. عشق، مستی، می، طرب و وجد و بسیاری از الفاظ عرفانی چنینند. حقیقت عشق، در نزد کروبیان و عوالم اسماء و صفات است و مجازا به عشقهای زمینی تلقی میکنند.
عارفان معتقدند که حضرات خمس که در نزد فیلسوفان به عوالم وجود تعبیر میشود بر یکدیگر متطابقند. آنچه در عالم پایین است نازله عوالم بالاتر و آنچه در عوالم بالاتر است، حقیقت چیزی است که در عوالم فروتر قرار دارد. از نظر قرآن، حتی آهن نیز نازل شده است و حقیقت آن در "امالکتاب" یعنی مخزن حقایق قرار دارد. به این ترتیب عشق امری است معنوی که عشقهای جسمانی پرتوی از آن است و آنچه به نام عشقهای مجازی مذموم است و شارع مقدس از آن نهی نموده، "هوس" است و نه عشق، عشق چه روحی و چه جسمی، پاک و مقدس است. چنانکه عرفا بر این مبنا حدیث "من عشق و کتم و عف مات شهیدا" را تفسیر میفرمایند.
عاکف کوی بتان باش که در مسلک عشق
بوسه بر گونه دلدار خطایی نبود (14)
تفاوت عشقهای روحانی با عشقهای جسمانی در آن است که در اولی با وصال، عطش عشق فزونی مییابد اما در دومی وصال مقدمه خاموشی است. این مطلب را ابن عربی در ضمن شعری تبیین کرده است. او میگوید "لبان معشوقم را میبوسم اما عطش عشقم بیشتر میشود". امام همین مطلب را با عبارات دیگری مطرح فرمودهاند.
هزار ساغر آب حیات خوردم از آن
لبان و همچو سکندر هنوز عطشانم
خدای را که چه سری نهفتهاندر عشق
که یار در بر من خفته من پریشانم (15)
نسبت عشق و زیبایی
آیا زیبایی تابعی از عشق استیا عشق، جلوهای از زیبایی است؟ این سوالی است که عارفان پاسخهای گوناگونی بدان دادهاند. برخی همچون حافظ معتقدند که حسن و زیبایی موجد عشق است:
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
و برخی همچون مولانا در تمثیل مجنون و مذمت وی در انتخاب لیلی، زیبایی را به عاشق باز میگردانند.
امام (ره) در برخی اشعار به مکتب حافظ رفتهاند. چنانکه حسن را پدید آورنده عشق تلقی فرمودهاند:
پرتو حسنتبجان افتاد و آن را نیست کرد
عشق آمد دردها را هر چه بد درمان نمود (16)
و در برخی ابیات، زیبایی را وابسته به عاشق میدانند:
معجز عشق ندای تو زلیخا داند
که برش یوسف محبوب چنان زیبا شد (17)
اما آنچه مسلم است آن است که زیبایی اصالت دارد و زیبایی است که سالک را عاشق و شیفته و دیوانه میکند. چه برای زیبایی معشوق واقعیت در نظر آوریم و یا در خیال عاشق مجسم شده باشد. به عبارت دیگر زیبایی مقدم بر عشق است و در همه حال زیبایی و جمال هدف و مقصود است و عشق تابع و فرع او.
آن روز که عاشق جمالت گشتم
دیوانه روی بیمثالت گشتم
دیدم نبود در دو جهان جز تو کسی
بیخود شدم و غرق کمالت گشتم (18)
یا میفرماید:
آشفتهام از فراقتای دلبر حسن
برگیر حجاب من که رسوای توام (19)
نسبت عاشق و معشوق
در ادبیات عرفانی، توصیفات زیبایی درباره عاشق و معشوق شده است. از نظر حافظ عاشق محتاج معشوق است و معشوق مشتاق عاشق. این بحث ریشههای عمیقی در متون دینی دارد و خود تحقیقی مفصل میطلبد. امام (ره) در جای جای دیوانشان به این نسبت اشاره فرمودهاند. از نظر ایشان عاشق مظهر نیاز است و معشوق سمبل ناز.
پرده بردار ز رخ چهرهگشا ناز بس است
عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است (20)
اکنون که یار را راه ندادم به کوی خود
ما در نیاز خویش و او به ناز خویش (21)
شب هجران تو آخر نشود رخ ننمایی
در همه دهر تو در نازی و ما گرد نیازیم (22)
بلبل و گل هم از توصیفات شایعی است که عارفان فرمودهاند:
بلبل به باغ ناله کند همچو عاشقان
گویی که باد از غم فصل خزان کند (23)
عاشق سوداگر جمال است و معشوق زیبایی که از عاشق دل میبرد.
ما به سوداگری خویش روانیم همه
او به دلبردگی خویش روان است هنوز (24)
عاشق طلب سایه سرو معشوق میکند تا در سایه آن بیارامد.
ما پی سایه سروش به تلاشیم همه
او ز پندار من خسته نهان است هنوز (25)
عاشق خود مجازی است و معشوق خود حقیقی.
سر و جانی نبود تا که به او هدیه کنم
او سر و پای همه روح و روان است هنوز (26)
عاشق پروانه و معشوق شمع وجود اوست:
من دلسوخته پروانه شمع رخ او
رخ زیباش عیان بود و عیان است هنوز
ویژگیهای راه عشق
عارفان همگی معتقدند که راه عشق راهی پربلا و سخت است. برخی مانند مولانا آن راه را "سرکش و خونی" نامیدهاند "عشق از اول سرکش و خونی بود" و بعضی چون حافظ فرمودهاند که عشق اگرچه راه پرخون است اما ابتدا در ذهن عاشق آسان جلوه میکند. "که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها"
در اشعار امام (ره) راه عشق راهی پرخطر توصیف شده است:
گفته بودی که ره عشق ره پرخطری است
عاشقم من که ره پرخطری میجویم (27)
ریشه سخن امام و عارفان حقیقی به قرآن و روایات متعددی بازمیگردد.
در منطق دین میان ابتلاء و مقامات معنوی نسبتی مستقیم وجود دارد. اهل ولایتبیش از سایرین گرفتار ابتلاء هستند. اساسا طریق ولایت که به اعتقاد نگارنده با طریق عشق یکی است و اختلافشان به اعتبار لفظ است، راهی استبه غایت دشوار که انبیاء مرسل و ملائکه مقرب در خم آن ماندهاند. این راه با فناء رخ مینماید و کسی که از پوسته انانیت و انیتخارج نشده است، هنوز بر این وادی قدم نگذارده است:
وادی عشق که بیهوشی و سرگردانی است
مدعی در طلبش بوالهوس و مغرور است (28)
راه عشق "سر مستند مقنع به سر است" که غیرت حق تعالی آن را از نامحرمان پوشیده است:
سر عشق از نظر پردهدران پوشیده است
باز رسوایی این پرده در آن بیخبریم
راز بیهوشی و مستی و خراباتی عشق
نتوان گفت که از راهبران بیخبریم (29)
آگاهی از سرالاسرار و حقایق قضا و قدر الهی تنها با عاشقی به دست میآید. خداوند موهبت تجلی ذاتی خویش را جز بر عاشقان حرام کرده است:
کور کورانه به میخانه مروای هشیار
خانه عشق بود جامه تزویر برآر
عاشقانند در آن خانه همه بیسر و پا
سر و پایی اگرت هست در آن پا نگذار
تو که دلبسته تسبیحی و وابسته دیر
ساغر باده از آن میکده امید مدار
پاره کن سبحه و بشکن در این دیر خراب
گر که خواهی شوی آگاه ز سرالاسرار
گر نداری سر عشاق و ندانی ره عشق
سر خود گیر و ره عشق به رهوار سپار (30)
امیرالمومنین فرمودند که حق در گمان انسان شیرین است، وای به روزی که بخواهد تحقق یابد که تحملش بسیار سخت است. راه عشق نیز اگرچه شیرین مینماید، اما راهی است که سالک بعد از سالها ابتلائات و رنجها بدان نایل خواهد شد. این راه از راه اهل فلسفه، عرفان، ایمان، شهود و معرفت جداست، اگرچه کسی که کلید عشق را در اختیار دارد در اعلی مراتب ایمان و شهود و معرفت و حکمت و عرفان هم هست. این راه از منظر امام به تبعیت از حافظ شیرازی اختصاص به رندان دارد و تا آنجا که نگارنده تحقیق کرده است تنها مکتبی که در صراط مستقیم قرار دارد و ترجمان کلمه "مخلصین" است که از ازل تا ابد از دسترس شیطان درون و بیرون خارج است، مکتب رندی است. رند در اشعار امام با "اهل ولایت و محبت و عشق" یکی دانسته شده است:
سالها باید که راه عشق را پیدا کنی
این ره رندان میخانه است راه ساده نیست (31)
در این مرتبه عبادت خداوند از روی ترس و طمع شرک جلی تلقی میگردد.
مقام عاشقان فوق بهشت است:
به روز حشر که خوبان روند در جنت
ز عاشقان طریقت کسی نخواهد بود (32)
در حقیقتبهشت و جهنم مراتبی از مراتب وجود عاشق است. بهشت و جهنم نازل صدها منزل است که قیامت از جمله آنهاست.
مبانی تفکر امام خمینی (ره) و عشق
مبانی تفکر امام (ره) در دو دسته از اشعار ایشان قابل تحقیق است. دستور اول ابیاتی است که ناظر بر ترجیح روش اشراق و عشق بر روش فلسفه و علوم رسمی است، اگرچه این ترجیح به معنای نفی فلسفه نیستبلکه فلسفه مقدمه ورود به مسلک اشراقی است. سالک تا حجاب فلسفه را پاره نکند به مقام عرفان و اشراق نایل نمیآید.
دسته دوم اشعاری است که نشان میدهد مکتبی که از نظر امام منطبق بر صراط مستقیم حقیقت است، صراط عشق است و سبیلهای حکمت، عرفان، معرفت و شهود، فقه و کلام، زهد و اخلاق اگرچه با صراط مستقیم نسبت دارند اما با آن یکی نیستند.
مبنای اول: تضاد عقل و عشق
آنچه در متون عرفانی با عنوان عقل و عشق مطرح است، ناظر بر تضاد عشق و عقل عافیتاندیش یا عقل جزو عقل معاش است. عقل در این مرتبه بستگی تامی به خودخواهی دارد. بدیهی است که عارف که نفی دوئیت میکند و تنها خدا را مصداق وجود میداند با حجاب خودخواهی اعم از نورانی و ظلمانی در ستیز است. در حقیقت آنچه را که عارفان مذمت کردهاند، عقل نیست و به تعبیر امیرالمومنین (ع) "نکرا" نامیده شده است. عقل در لسان روایات همهجا مورد مدح قرار گرفته و از جنود رحمان به شمار آمده برخلاف جهل که فرمانده لشکر شیطان است. به این ترتیب فلسفه که با علوم عقلی سر و کار دارد و اعم از آن، علوم رسمی از کلام و فقه و اخلاق و تفسیر همگی مقدمهاند برای سیر انسان به سوی حق اما اگر خود اصالتیابند و عالم، در فلسفه و حتی تفسیر قرآن و حدیث توقف نماید و ورای آن را انکار نماید، اینجاست که در حجاب انکار که ضخیمترین حجابهاست، واقع میشود و دشمن حقیقت میگردد.
اما اگر فلسفه به مثابه پل عبور به عرفان و شهود باشد، عرفا با این فلسفه و عقل نه تنها ستیز نکردهاند که آن را در جای خویش بسیار نیکو دانستهاند. برای عارف "حفظ مراتب" مبنایی مهم به شمار میآید. این مطالب برای آن نگاشته شد تا آنها که عمیقا با افکار امام آشنا نیستند از ظاهر اشعار امام خیال خام نپرورند و فلسفه را رمی به بیهودگی ننمایند. بهترین گواه بر این مدعا سخنان امام و سیره عملی ایشان است. امام اگر به فلسفه اعتقادی نداشتند، سالها وقتشریفشان را مصروف تدریس اسفار و شفا نمیکردند. امام در بیاناتشان حتی دیدگاه بسیار مثبتی نسبتبه حکمتیونان و فلسفه ارسطو ابراز کردهاند.
نکتهای که امام بر آن تاکید میکنند در نظر گرفتن اعتبارات علوم است. حد فلسفه را به عرفان دادن و در هم آمیختن مراتب حجابها، با ناموس خلقت در تضاد است. با این بیان شروع به سیر در اشعار امام (ره) میکنیم:
1- دلیل امام بر تضاد عشق و عقل یا روش اشراق و روش فلسفه در تضادی است که در ثمرات این دو نحوه سلوک پدید میآید. ثمره روش عاشقانه "مستی و بیخودی" است و میوه درخت فلسفه "هوشیاری و بیداری" عشق با جنون نسبت دارد و فلسفه با عاقلی:
راه علم و عقل با دیوانگی از هم جداست
بسته این دانهها و دامها دیوانه نیست (33)
از عبارت "بسته دانهها و دامها" برمیآید که مقصود از عقل مذموم در نزد امام، توقف در فلسفه و محصولات علم و عقل است.
مستی ضدهوشیاری است: "مستی نچشیدهای اگر هوش تو راست" (34)
در جای دیگر به دلبستگی و اصالت دادن به فلسفه اشاره میکنند:
ما ز دلبستگی حیله گران بیخبریم
از پریشانی صاحبنظران بیخبریم
عاشقان از سر سودایی ما بیخبرند
ما ز بیهودگی هوشوران بیخبریم (35)
راه و رسم عشق بیرون از حساب ما و توست
آنکه هشیار است و بیدار است مستباده نیست
ثمره عاشقی بیخودی و مستی است و ثمره خرد، هوشیاری و بیداری و جهان دیدگی:
مستم از باده عشق تو و از مست چنین
پند مردان جهاندیده و هشیار مخواه (36)
2- رمز دیگر ترجیح روش اشراق بر فلسفه را در "حد عقل" باید جستجو کرد.
حافظ عقل را "چو شبنمی میداند که بر بحر میزند رقمی" امام از علوم رسمی و فلسفه تعبیر به "دکه" کردهاند:
دکه علم و خرد بست و در عشق گشود
آنکه میداشتبه سر علتسودای تو را (37)
فلسفه دارای چارچوبهای مشخص است و از اصول خاص پیروی میکند از این رو نیازمند به علم منطق و یادگیری روشهای مشخص استدلال است اما راه عشق بیرون از چارچوبهای عادی است. "راه و رسم عشق بیرون از حساب ما و تو است"
3- فلسفه علم به حقایق است و عرفان و اشراق رسیدن و محو شدن در حقیقت و میان این دو مقام فرسنگها فاصله است. فیلسوف ماهیت موجودات را میشناسد و فلسفه از پی بردن به حقیقت وجود عاجز است از این رو عارف ابزار فیلسوف را ناکافی میداند. فیلسوف از طریق حواس مادی به ادراک خیالی و عقلی ن:.7-ئل میآید. اما برای یافتن حقیقت نیاز به چشمی دیگر و گوشی دیگر است و چون فیلسوف این گوش و چشم را فاقد است، پس از نظر عارف فلاسفه کوران و کران نامیده شدهاند. اصطلاح "کوران" در مثنوی بارها و بارها نسبتبه فلاسفه به کار رفته است. امام نیز بارها از این واژه استفاده کردهاند:
با فلسفه ره به سوی او نتوان یافت
با چشم علیل، کوی او نتوان یافت
این فلسفه را بهل که با شهپر عشق
اشراق جمیل روی او نتوان یافت
4- فلسفه با بخشی از وجود آدمی سر و کار دارد و آن ذهن است اما عرفان با حقیقت هستی انسان مربوط است. عالم ذهن عالم ثبات، اما هستی انسان دائما در صیرورت است. از این رو فلاسفه و صاحبان علم حصولی ثابت، خونسرد و با احتیاط و بیدرد هستند. در مقابل عارفان و اهل حضور اهل قیام، حرکت، درد، جوشش، گرمی و ریسک و قمارند:
عاقلان از سر سودایی ما بیخبرند
ما ز بیهودگی هوشوران بیخبریم (38)
در زمره آشفتهدلان زار و نزاریم
در حوزه صاحبنظران چون یخ سردیم (39)
مبنای دوم: مکتب عاشقی
مکتب عاشقی در مسلک امام (ره) اخص از مکتب اشراقی و عرفانی است و نسبت آن نظیر نسبت کعبه و مسجدالحرام است. آنکه در کعبه است، در مسجد هم هست اما هر که وارد مسجد الحرام شد، لزوما به کعبه نرسیده است.
امام در ضمن ابیاتی همه مسلکها را مورد انتقاد قرار میدهد و تنها مکتب عاشقی را به عنوان حق مطلق برمیگزیند:
ما زاده عشقیم و فزاینده دردیم
با مدعی عاکف مسجد به نبردیم
با مدعیان در طلبش عهد نبستیم
با بیخبران سازش بیهوده نکردیم
در میکده با میزدگان بیهش و مستیم
در بتکده با بتزده هم عهد چو مردیم
در حلقه خودباختگان چون گل سرخیم
در جرگه زالوصفتان با رخ زردیم
در زمره آشفتهدلان زار و نزاریم
در حوزه صاحبنظران چون یخ سردیم
با صوفی و درویش و قلندر به ستیزیم
با میزدگان، گمشدگان بادیه گردیم
با کس ننماییم بیان، حال دل خویش
ما خانهبدوشان همگی صاحب دردیم (40)
امام در بیتی اشاره میکنند که تنها بنیانی که اصیل است عشق است:
غمزه کردی، هر چه غیر از عشق را بنیان فکندی
غمزه کن بر من که غیر از عشق بنیانی ندارم (41)
رهرو عشقی اگر خرقه و سجاده فکن
که به جز عشق تو را رهرو این منزل نیست
اگر از اهل دلی صوفی و زاهد بگذار
که جز این طایفه را راه در این محفل نیست
این نقدها به دو مطلب مهم اشاره میکنند:
اول آنکه عرفان امام با طریقه اهل تصوف و عرفان اصطلاحی متفاوت است اگرچه در بسیاری موارد نیز مشابهت دارند.
دوم آنکه امام عارف اهل کشف و شهود را همرتبه عاشق نمیگیرد.
عشق دلدار چنان کرد که منصور منش
از دیارم بدر آورد و سر دارم کرد
عشقت از مدرسه و حلقه صوفی راندم
بنده حلقه بگوش در خمارم کرد. (42)
در بیتی به طور مشخص به مراحل سهگانه فلسفه وعرفان و عشق اشاره میفرمایند:
علم و عرفان به خرابات ندارد راهی
که بمنزلگه عشاق ره باطل نیست (43)
در بیتی دیگر از سه مقام حکمت، عرفان و عشق به عاقلی و حیلهگری و هوشوری صاحبنظری و حیرت سوداییان و مستان تعبیر میفرمایند:
ماز دلبستگی حیلهگران بیخبریم
از پریشانی صاحبنظران بیخبریم
عاقلان از سر سودایی ما بیخبرند
ما ز بیهودگی هوشوران بیخبریم (44)
در ابیاتی دیگر با لحن تندتری مقصود را ادا میفرمایند:
با صوفی و با عارف و درویش به جنگیم