گرايشات فطري38

يكي از امتيازات بر غير انسان، گرايشات خاصي است كه از يك طرف مي‌توان آن‌ها را گرايش‌هاي مقدس نام نهاد و از طرف ديگر، اين گرايشات از مدار خودمحوري، خارج است. منظور از خودمحوري، ميل‌هايي است كه در نهايت امر، هدف در آن‌ها، خود فردي است. چنين اميالي در حيوانات هم يافت مي‌شود. گرايش به تغذيه، جذب غذا و ... مشترك ميان انسان و حيوان است. قابل ذكر است كه گرايشات حيوان يا صرفاً بر مبناي خودمحوري محض است و يا اگر غير محوري است، بر اساس بقاء نوع استوار است؛ يعني در حدود توالد و تناسل، آن هم در حد غريزي. حيوانات اجتماعي عملشان از روي انتخاب نيست، بلكه از ناحيه طبيعت براي اين مسئوليت گزينش شده و جبراً كارشان را انجام مي‌دهند. در صورتي كه در انسان، گرايشات ويژه‌اي يافت مي‌شود كه اولاً با ملاك‌هاي خودمحوري قابل توجيه نيست و اگر هم توجيه كرده‌اند قابل بحث است و ثانياً شكل انتخابي و آگاهانه دارد.

در مقاله حاضر همه بحث در اين است كه چه چيزهايي در انسان تجلي دارد، كه آن تجليات، نام «فطرت» به خود مي‌گيرد؟ پاسخ اين سؤال از دو راه مي‌توان مورد بحث قرار داد:

1ـ فرض مي‌كنيم روح وجود دارد و فطرياتي هست و بعد نتيجه بگيريم كه فلان شيء خصلت اوست.

2ـ به سراغ انسان و تجليات وي برويم و دقت كنيم كه آيا در وجود انسان و تجليات وي، مواردي وجود دارد كه جز با قبول فطرت، قابل توجيه نباشد.

در آدمي كشش‌ها و جاذبه‌هايي وجود دارد و انسان به وسيله چيزهايي، به سوي كانون‌هايي كشيده مي‌شود. بساري از اين كشش‌ها با روابط مادي انسان قابل توجيه هست، اما توجيهي مشكل. به عنوان مثال، انسان به هنگام گرسنگي به سوي غذا كشيده مي‌شود. در حال تشنگي آب را سراغ مي‌گيرد. اين نوع جاذبه‌ها، جداي از جاذبة عمومي است كه اراده انسان و عمل ارادي او، در آن دخالت دارد. و يا كشش ميان دو جنس مخالف. در هر حال دو جسم، به سوي يكديگر كشيده مي‌شوند. بر اين مبنا، عده‌اي گرايش‌ها را به دو دسته، جسمي و روحي تقسيم كرده‌اند.

خواسته‌هاي جسمي، تقاضاهايي است كه صددرصد وابسته به جسم است. مانند غريزة گرسنگي كه امري بسيار مادي و جسماني و در عين حال غريزي است؛ يعني مربوط به ساختمان بدني انسان و هر حيواني است. مكانيزم عمل در گذر از گرسنگي به سيري، بدين صورت است كه پس از هضم غذا و احتياج به غذاي مجدد، ترشحاني در معده پديد مي‌آيد و بعداً به صورت احساسي در شعور آدمي منعكس مي‌شود ولو انساني كه نداند معده دارد. و سپس براي خاموش كردن اين احساس، تغذيه مي‌كند. و درست پس از ورود غذا به معده، اين احساس فروكش مي‌كند و چه بسا احساس تنفر جاي آن را پر كند. غريزه جنسي نيز از اين قبيل است. حتي خواب، مربوط به ساختمان جسمي انسان است. چنين اموري را غريزي مي‌گويند.

اما تمايلات انسان در اين حد، متوقف نمي‌ماند، گرايش‌هايي به تدريج جنبة غير محسوس و غيرملموس پيدا مي‌كند. به تعبير حكما، حالت «وهمي» به خود مي‌گيرد. گرايشاتي نظير ميل به شهرت و احترام اجتماعي، قوي‌ترين گرايش‌هاست. يعني در مقايسه با گرايشات جسمي، اگر بيشتر نباشد، كمتر نيست. همين‌طور است گرايش به قهرمان شدن. با آنكه به قهرمان احياناً جايزه هم مي‌دهند، اما بدون ترديد جاذبه‌اي كه نفس قهرمان شدن دارد، پول و جايزه ندارد. اين است كه گفته‌اند جاه‌طلبي، فوق ثروت‌طلبي است. كسي كه داراي مقامي است، در بسياري مواقع حاضر نيست آن را با پول معامله كند. چنين اموري هم، انسان را به سوي خود جذب مي‌كند. برتري‌طلبي و قدرت‌خواهي در انسان به شكل عطش روحي قابل طرحند. و انسان هر قدر كه قدرت مي‌يابد، به دنبال افزايش است سعدي مي‌گويد:

نيم ناني گر خورد مرد خداي  بذل درويشان كند نيمي دگر

هفت اقليم ار بگيرد پادشاه  همچنان در بند اقليمي دگر

اما اين گرايشات در عين غيرمادي بودن، تقدس ندارند. وليكن نوع ديگري از گرايشات روحي وجود دارد كه انسان در درون، براي آن‌ها علو و تعالي و تقدس قائل است. اين اميال، ملاك انسانيت انسان شمرده شده‌ است. اين گرايشات در چهار مقوله و به اعتباري پنج يا شش مقوله باقل طرح‌اند: حقيقت‌جويي، خير و فضيلت اخلاقي، زيبايي، خلاقيت، عشق و پرستش.

 

مقولة حقيقت‌جويي39

در انسان گرايش به كشف واقعيت‌ها و درك حقايق آنچنان كه هستند، گرايشي مقدس است. و از دعاهاي مشهور پيامبر(ص) اين بود كه «خدايا، حقايق اشياء را آنطور كه هستند به من بنما»فلسفه و حكمت نيز منظوري جز درك اين منظور ندارند. بشر اگر بدنبال فلسفه رفته است به دليل همين حس مقدس بوده است. بوعلي در مورد غايت و هدف فلسفه، تعريف مشهوري دارد كه بعدها آن را به شيخ اشراق نسبت دادند. وي مي‌گويد «صيروه الانسان عالماً عقليا و ضاهياً للعالم العيني» يعني نتيجه فيلسوف شدن، تبديل انسان به جهاني عقلاني است، شبيه جهان‌عيني. به عبارت ديگر؛ دريافت جهان عيني آنچنان كه حقيقت دارد. اما جهان بيرون، عيني است و انسان فيلسوف، صورت عقلي همان جهان.

از نظر فيلسوفان، حقيقت‌جوئي، همان كمال نظري است و انسان به طور فطري طالب پيدا كردن كمار نظري است. البته در روانشناسي نيز امروزه چنين حسي مطرح است و نام آن را «حس حقيقت‌جوئي» يا «حس كاوش» نهاده‌اند. به عقيده روانشناسان اين حس در كودكان از سن دو سال و نيم پيدا مي‌شود. كودك به دليل اين حس از همه چيز سؤال مي‌كند. كودك اگر در اين سن دست به خرابكاري مي‌زند، منشأ آن از اين حس سرچشمه مي‌گيرد. چون با اين كار مي‌خواهد تجربه كند.

تاريخ، داستان‌هاي متعددي در موضوع اين حس ثبت كرده است. از آن جمله حكايتي است كه دربارة ابوريحان بيروني نقل شده است. مي‌گويند وي در مرض موت بود. همساية فقيهي در نزديكي منزل ابوريحان، براي عيادت وي آمد ا بوريحان با ديدن فقيه، مسئله‌اي در باب فقه از وي پرسيد. او با تعجب ابوريحان را مورد سؤال قرار داد كه «چه وقت پرسش در اين امور است؟» ابوريحان در پاسخ گفت، من توجه دارم كه در بستر مرگم اما اگر اين مسئله را بدانم و بميرم بهتر است يا ندانم و بميرم؟ او گفت، بداني. مي‌گويند‌ آن فقيه در بازگشت هنوز به خانه‌اش نرسيده بود كه صداي شيون از منزل ابوريحان بلند شد.

اين حس در همه افراد با شدت و ضعف وجود دارد. اساساً به دليل تقدس اين حس، علم، قابل احترام است. و هر عالمي داشتن علم، محترم به شمار مي‌آيد. مي‌؛ويند سيدرضي، در مرگ ابواسحاق صائبي كه غيرمسلمان اما دانشمند و مؤدب به آداب بويژه نسبت به‌آيات قرآن و ماه رمضان بوده است، مرثيه خواند و مدحي از وي كرده است كه از شاهكارهاي قصائد عربي به شمار مي‌رود. سيد را به دليل اين مدح مورد ملامت قرار دادند. اما او در جواب گفت: «انا ثبت علمه» من عملش را مدح كردم. همچنين دربارة علامه حلي كه از بزرگان شيعه و متسلم در تشيع بوده است برخوردي در ارتباط با فخر رازي كه در ميان اهل تسنن، سني متعصبي به شمار مي‌آيد، منقول است. مي‌گويند علامه هرگاه از كنار قبر فخر رازي عبور مي‌كرده است، به احترام مزار او مقداري پياده راه مي‌پيموده است. به او نيز گفتند چرا از اين مرد احترام مي‌كني؟ و او در جواب گفت؛ من علم وي را احترام مي‌كنم.

البته دسته‌اي از افراد و مكاتب، تنها به نقش ابزاري علم توجه كرده‌اند39. يعني همان اثري را كه شاخ براي گاو و دندان براي بشر دارد، در مودر علم هم گفته‌اند. اما اينان نيمي از حقيقت را ديده‌آند. بدون ترديد علم بهترين ابزار براي زندگي انسان محسوب مي‌شود اما ارزش آن علاوه بر نقش ابزاري، مطلوب بالذات انسان هم هست.

 

مقوله خير اخلاقي40

گرايش مقدس ديگري كه در انسان‌ها وجود دارد، «خيراخلاقي» نام دارد. اين گرايش از مقوله فضليت و اخلاق است. البته بسياري چيز‌ها به دليل نفع مادي كه در آن‌ها پنهان است، براي انسان جاذبه دارد. اما چنين گرايشاتي مبتني بر خودمحوري است. وليكن هم گرايشات از نوع خودمحوري نيست، بلكه گرايشاتي در انسان‌ها يافت مي‌شود كه از نوع منفعت مادي نيست. اين گرايشات از مقولة «خير»‌اند؛ اما خيري عقلاني. همچنان كه منفعت خير حسي است، فضيلت خير عقلاني محسوب مي‌شود.

فضائل اخلاقي دو نوعند: فردي و اجتماعي. از جمله گرايشات فردي؛ گرايش به نظم و انضباط ، تسلط بر نفس يا مالكيت بر نفس، شجاعت و از جمله گرايشات اجتماعي گرايش به تعاون، كارهاي جمعي، احسان به غير، فداكاري و ايثار را مي‌توان برشمرد. چنين گرايشاتي هرگز با منطق منفعت‌جويي مادي تناسب ندارند.

 

معيار امر اخلاقي41

يكي از بهترين معيارها براي تشخيص امر اخلاقي از غيراخلاقي، آن است كه هر خواسته و گرايشي كه به خودمحوري آدمي مربوط گردد، غير اخلاقي است. البته غيراخلاقي معني ضداخلاقي نمي‌دهد. بلكه به اين معني است كه انسان از گرايش به آن نفع برده و در نهايت، هدف، خودش خواهد بود. اما اگر گرايش از سطح خودمحوري خارج شده و انسان خواستار چيزي گردد اما نه براي خود بلكه براي غير، به شرط آنكه حالت اجبار و غريزه هم نداشته باشد، اخلاقي به حساب مي‌آيد. گرايشات اخلاقي صددرصد در مقابل خودمحوري قرار دارد. اين نوع گرايشات را بشر همواره تقديس و ستايش كرده است و جز با فرض قبول فطرت، امكان اثبات ندارد.

 

مقوله زيبايي

گرايش به زيبايي و جمال، در همه انسان‌ها به نحو اطلاق وجود دارد. چه آن را زيبايي‌دوستي و يا زيبايي‌آفريني يعني هنر نام نهيم. هيچ‌كس نيست كه از اين احساس تهي باشد. انسان‌ها حتي در پوشيدن لباس تلاش مي‌كنند تا زيباتر را برگزينند. آدمي ساختماني را كه بنا مي‌كند در درجة اول براي حفظ خود از گرما و سرما است؛ اما اين انگيزه را با حس زيبايي‌اش مخلوط كرده و سعي در بناي ساختماني مي‌كند كه زيبا هم باشد. انسان از ديد زيبايي‌هاي طبيعت مانند آب زلال، دريا، افق آسمان، لذت مي‌برد.

هنرها خود خلق زيبايي‌اند. خط زيبا، ارزش فوق‌العاده‌اي دارد. قرآني كه با خطوط زيبا نوشته شده است، انسان‌ها را به سوي خود جذب مي‌كند. مرحوم ابوي ما رضوان‌الله عليه، خطشان خوب بود و به خط‌نويسي علاقة خاصي نشان مي داد. ايشان مي‌گفتند هرگاه قرآن خوش‌خطي به دستم بيفتد، نمي‌توانم آن را بخوانم زيرا كه از بس به زيبايي‌اش خيره مي‌شوم، از خواندن‌آن باز مي‌مانم. و از جمله نمونه‌هايي زيبايي، كتيبه‌اي است در جلو پيشاني ايوان بايسنقر كه نظير ندارد. قرآن كريم يكي از جهات آيت بودنش، زيبايي است و يكي از بزرگ‌ترين عوامل جهاني كردن قران عامل زيبايي، فصاحت و بلاغت فوق‌العادة آن است.

 

مقوله خلاقيت و ابداع

يكي از گرايشات آدمي، ميل به خلاقيت است. درست است كه بشر براي رفع حوائج زندگي‌اش به كار صنعت و خلاقيت و ابداع پرداخته است، اما همانگونه كه علم، هم وسيله و هم در عين حال هدف بوده است، ابداع و ابتكار نيز چنين است. چنانكه كودك از خلق و ايجاد چيزي، احساس سرور و شخصيت مي‌كند.

بشر اينكار را با بسياري از مسائل زندگي آميخته كرده است. از جمله اين ابتكارها، طرح‌هاي اجتماعي، برنامه‌ريزي‌ها، روش‌هاي تدريس و آفرينش‌هاي علمي و ادبي را مي‌توان برشمرد. كسي كه در علم نظريه‌اي را به اثبات مي‌رساند و ديگران تابع وي مي‌شوند، ابتكار به خرج داده است. البته گاهي در يك كار، دو يا سه مقوله توأم مي‌گردند. چنانكه كسي كه شعري را خلق كرده، در آن واحد دو كار را با يكديگر انجام داده است. يكي اينكه چيزي خلق كرده و حس خلاقيت خويش را ارضاء نموده و ديگر آنكه زيبايي آفريده و حس زيبايي خويش را ارضاء نموده است. و چه بسا به اين دو مقوله، حس حقيقت‌جويي را نيز مي‌توان افزود.

 

مقوله عشق42 و پرستش

در جهان، هيچ موجودي به اندازة انسان، قابل تفسير نيست. در انسان چيدگي‌هايي وجود دارد كه توضيح‌اش بسيار مشكل است. از همين‌رو عرفا، اين سخن را نمي‌پذيرند كه «انسان عالم صغير است». به نظر آنان انسان عالم كبير است. عالم، عالم كبير. به قول مولوي:

نيست اندر خانه كاندر شهر نيست  چيست اندر جوي كاندر نهر نيست؟

خانه، جزئي از شهر است و هر چه در خانه باشد حتماً در شهر هست. اما شهر ممكن است چيزهايي باشد كه در خانه يافت نشود. مولوي، سپس نتيجه‌اي كه مي‌خواهد بگيرد بدين صورت مطرح مي‌كند:

اين جهان جوي است دل چون نهر آب  اين جهان خانه است دل شهري عجاب

در انسان‌ها، زمينه چيزي موجود است كه‌آن را عشق مي‌نامند. عشق مافوق محبت است. محبت را در بسياري از افراد اجتماع مي‌توان مشاهده كرد، اما عشق چنين نيست. در زبان عربي اين كلمه را از «عشق» اخذ كرده‌اند و آن نام گياهي است كه در فارسي احتمالاً «پيچك» ناميده مي‌شود. اين گياه به هر چه برسد، به دور آن مي‌پيچد به طوري كه آن را در اختيار خودش گرفته و محدود و محصور مي‌سازد. عشق هم حالتي است كه انسان را از حال عادي خارج كرده و برخلاف محبت‌هاي عادي، خواب و خوراك را از آدمي سلب مي‌كند و توجه وي را منحصر در معشوق مي‌كند. يكنوع تمحد و تعهد در او ايجاد مي‌كند. عشق باعث يگانگي است. شخص را از همه چيز مي‌برد و يك چيز وصل مي‌كند؛ به طوري كه همه چيز آسان، او مي‌شود. چنين حالتي را در حيوانات نمي‌توان سراغ گرفت.



پی نوشت :

38ـ جهت اطلاع بيشتر به بحث «جاذبه‌هاي معنوي» كتاب انسان در قرآن ص 19 ـ 27 و پيرامون انقلاب اسلامي ص 79 و علل گرايش، به ماديگري ص 191 مراجعه فرماييد.

39ـ ر.ك. تعليم و تربيت اسلامي ص 133 ـ 130، امدادهاي غيبي بحث اول، انسان در قرآن، ص 20.

40ـ ر.ك. انسان در قرآن ص 22 ـ 21 و تعليم و تربيت سر فصل «معيار فعل اخلاقي».

41ـ جهت اطلاع بيشتر به كتاب تعليم و تربيت گفتار 5 و 6و 7و فلسفه اخلاق ص 1 ـ 3 مراجعه كنيد.

42ـ كلمه عشق در تعبيرات اسلامي خيلي كم آمده است. بعضي‌ها اساساً همين جهت گفته‌اند كه اين كلمه را نبايد استعمال كرد، و با كاربرد زياد اين كلمه توسط شعرا‌ مخالفند. عده‌اي معتقدند كه بايد كلمة حب را به كار برد نه كلمه عشق را. ديگران جواب داده‌اند كه كلمه عشق در اسلام و اصطلاحات ديني كم به كار رفته، نه اينكه هيچ به كار نرفته باشد. يكي از آن موارد جمله معروفي است كه اميرالمؤمنين(ع) وقتي كه از صفين برمي‌؛شتند يا به صفين مي‌رفتند به سرزمين كربلا كه رسيدند، مشتي از خاك را برداشتند و بو كردند، سپس فرمودند: «ايه‌لك ايتها التربه». يعني خوش به تو اي خاك. بعد فرمود: هيهنا مناخ ركاب و مصارع عشاق. اينجا جايي است كه بارهايي فرود خواهد آمد و اينجا خوابگاه عاشقان است. بعد جمله‌هايي فرمود كه مي‌رساند حضرت نظر به قضيه كربلا داشته‌اند. تعليم و تربيت در اسلام، ص 205.