شاخص متابعت

1- استقامت در رضای الهی

محمديان از آنچه بر آنان می­آيد، شکايت نمی­کنند، در غير اين صورت، ترک متابعت کرده­اند. نظير آن موسی(ع) بود که نتوانست صبوری به خرج دهد و از خضر متابعت کند. «متابعت آن است که از امر ننالد و اگر بنالد ترک متابعت نگويد».[1] پيامبر(ص) در حديثی فرمودند که سوره­ی هود مرا پير کرد به دليل اين آيه: فاستقم کما امرت و من تاب معک. و لذا شمس می­گويد: اگر پشتی؟ سوره هود گويی پهلوی اوت نشانيم.[2] روشن است مراد از گفتن در تعبير شمس، تحقق اين آيه در انسان مؤمن است.

از جمله مقامات پيامبر(ص) نسبت به ساير انبياء آن است که در قرآن از زبان انبياء لعن و نفرين و شکايت کفار و آرزوی نابودی آنان مطرح شده است، چنانکه از زبان نوح(ع) و موسی(ع) و يونس(ع) مکرر درباره­ی اقوامشان مطرح شده است، اما محمد(ص) و محمديان عليرغم صدماتی که از جانب کفار بدانها وارد شد، ندای "اهد قومی انهم لايعلمون" سر می­دادند.[3] از اينجا می­توان دريافت که خصوصیت محمديان علی­قدر مراتبهم اين است که:

1-  اهل شکايت و منفی­بافی نيستند در برابر فشار­هايی که به شخص آنان وارد می­شود.

2-  بدی را با خوبی پاسخ می­دهند و ستم را با دعا و خيرخواهی جبران می­کنند.

3-          رحمت بر آنان غلبه دارد نه غضب.

4-  در زندگی روزمره از زندگی نمی­نالند، شايد از آن­رو که ناليدن را با توحيد الهی منافات می­دانند.

نيازمندی شاخص محمديان

محمد(ص) با همه استغنای خويش، فقر را برگزيد و بدان افتخار می­کرد. محمديان نيز با همه وجود خود را نيازمند درگاه الهی می­دانند و کشکول گدايی­شان در پيشگاه ارباب، خالی است. محمديان همواره معترف به عجز و نيازمند خويش­اند و لذا از ويژگيهای بارز آنها تضرع و زاری است. کسی که ناز دارد، نياز را طالب است و همه سرمايه مسکين، اميد به غنی و اشک چشم است که دل وی را به رحم آورد و شير بخشايش را بجوشاند.

«شک نيست که چرک اندرون می­بايد که پاک بشود که ذره­ای از چرک اندرون آن کند که صدهزار چرک بيرون نکند. آن چرک اندرون را کدام آب پاک کند؟ سه چهار مشک از آب ديده، نه هر آب ديده­ای، الا آب ديده­ای که از آن صدق برخيزد بعد از آن بوی امن و نجات بدو رسد».[4]

شمس غرور علمی امثال فخر رازی را موانع بزرگ معرفت می­شمارد. «عليکم بدين العجائز. نياز ايشان به از همه. فخر رازی و صد چون او بايد که گوشه­ی مقنعه­ی آن زن نيازمند راستين برگيرند نه به تبرک و افتخار، و هنوز حيف بر آن باشد».[5]

در مشرب عرفانی  شمس راه سلوک خدا از طريق نياز ميسر نيست. "ره نيازست و شه پر نيازست".[6]

«چرا به خدا تضرع  نمی نمايی؟ نيم شب بيدار شوی، برخيز، و دوگانه بگذار، نياز، نياز، نياز! و روی بر خاک نه، دو قطره بيار که خداوندا، اگر انبياء و اولياء را تو نخواهی، چو حلقه­ی بر در مانند. اکنون به من فلان بزرگ را نمودی، چشم مرا به او بينا گردان! طوبی لمن رانی و من رای من رانی».[7]

هنگامی که حجابها در مقابل ديدگان قرار می­گيرند طريق آتش نيازی است که آن پرده­ها را بسوزاند.[8]

2. ايثار و از جان گذشتگی

محمديان، ديگران را بر خويش مقدم می­کنند. ساده­ترين نوع ايثار از خود گذشتگی مالی است، تا برسد به از جان گذشتن و فررندان را در راه خدا قربانی کردن. شمس با دليلی لطيف می­گويد که اگر از جسم بگذری تازه به مقام جان رسيده­ای و هنوز حادث را می­طلبی. «آنچه بايد از آن بگذری جان است. و تازه اگر از جان بگذری زيره به کرمان برده­ای. او بی­نياز است تو نياز ببر که چون بی­نياز، نياز دوست دارد، او به تو می­پيوندد و تو حادث، قديم می­شوی. اول او تو را دوست دارد و بعد دوستی ما، يحبهم و يحبونهم".[9]


 

3. مبارزه با خود

به قول مولانا نمی­شود هم تو زنده باشی و هم خدا اما اينکه خدا بميرد محال است، و "هو حی لايموت". پس تو بمير. عارفان و از جمله شمس بر اين نکته بسیار تأکید کرده اند. شمس در تمثيلی می­گويد تا وقتی نمرده­ای در دريا غرق می­شوی اما وقتی مردی, دريا تو را حمل خواهد کرد و به ساحل خواهد رسانيد. 

شمس از خودخواهی نقل می­کند که می­خواست سلوک کند. «پرسر­ی آمد که با من سری بگو گفتم من با تو سر نتوانم گفتن. من سر با آن کس توانم گفتن که او را درو نبينم. خود را درو ببينم. سر خود را با خود بگويم. من در تو خود را نمی­بينم. در تو ديگری را می­بينم."[1] مثال بارز خودخواه نبودن، بی­توجهی به حرف مردم است". درويش را از ترشی خلق چه زيان؟ همه عالم را دريا گيرد بط را چو زيان؟"[2]

4. تواضع و شکستگی درون

از ويژگی­های محمد و محمديان، تواضع و فروتنی ايشان است. پيامبر(ص) در ميان مردم بسيار عادی می­نمود و با آنکه به بالاترين مقامات وصول نائل شده بود اما همانند بنده­ای می­نشست و سخن می­گفت و رفتار می­کرد.

تواضع پيامبر(ص)، دشمنان را وادار می­کرد تا به اذيت و آزار وی بپردازند. و حالا آنکه اگر به شاگرد شاگرد پيامبر بی­ادبی شود، همان لحظه به بلايی دچار می­شود. پس کسی که آدميان و فرشتگان سر به سجده می­نهند از عظمت او، چون باشد.

«از سخن او حيران می­شود. چنانکه يکی رسن بازی می­کند. خلق حيران می­شود از بلندی رسن و از دليری او و بی­باکی او. دل نظار­گران سبک و سست می­شود. خاصه که ببينند بر شير سياه نشسته است و بی­باک شير را می­زند بر سر، همچون خر کاهل».[3]

به اعتقاد شمس، کسی که ادعای فهم کند، نمی­فهمد، راه شناخت نفس، شکستن نفس است و بنابراين کسی که با آگاهی به عجز می­رسد، آگاهترين افراد است. وی از حلاج انتقاد می­کند که اگر حقيقت حق را می­شناخت هرگز "اناالحق" نمی­گفت.[4]

جايی که مصطفی با همه جلالت، خود را مسکين بنامد و آرزوی  مجالست با مساکين را داشته باشد، چه جای ادعا و لاف زدن. «مصطفی با آن همه جلالت دريوزه می­کند از حضرت: اللهم احينی مسکيناً و امتنی مسکيناً و احشرنی فی زمرة المساکين».[5]

انسانيت و نفس برسی نقطه مقابل خداپرستی است. خاک­نشينی، خاکساری، همنشينی با فقرا و مساکين، نفس اماره را می­شکند و رام می­سازد. «زنبيل فروختی با اين سلطنت و بر خاک نشستی و چند مسکين را گرد کردی و با ايشان بخوردی. و گفتی خدايا من مسکينم، همنشين مسکينانم. کار آن است، اما هرکه از اين جنس هستی و انانيت آغاز کرد، که من چنين و من چنان، مغزش نباشد."[6]

5. صدق

شمس در مقالات جا به جا کافران صادق را بر مسلمانان منافق ترجيح داده است. مراد وی از اين ترجيح در عنصر "صدق" و "راستی" نهفته است. دريک جا می­گويد، برخی اهل کتاب به نزد پيامبر(ص) آمدند. پيامبر(ص) می­فرمود يا اسلام بياوريد و يا جزيه بدهيد. آنها می­گفتند اسلام نمی­آوريم چون تحمل مخالفت با نفس را نداريم، اما جزيه می­دهيم. پيامبر(ص) آنان را رها می­کرد و بر ايشان دعا می­فرمود. اما به نظر وی بسياری مسلمانان، می­خواهند تسليم حق نباشند و تابع هوای نفسشان باشند و هم از زير بار جزيه شانه خالی کنند. اين طريق مسلمانی، بدتر از طريق الحاد و کفر است.

شمس می­گويد: «مرد آن است که چنانکه باطنش بود، ظاهر چنان بود».

شمس بويژه نسبت به عارف نماها حساسيت زيادی نشان می­دهد: «خاک کفش کهن يک عاشق راستين را ندهم به سر عاشقان، مشايخ روزگار که همچون شب­بازان که از پس پرده خيالها می­نمايند به ازيشان زيرا که آن همه مقرّند که بازی می­کنند، و مقرند که باطل است، از   ضرورت از برای نان می­کنيم. جهت اين اقرار، ايشان به اند».[7]

نمونه نقدهای شمس

1- نقد متکلمين

    شمس اگرچه در آثارش نشانهايی از اشعری­گری پيداست, نظير اين عبارت که «آن کافر صد هزار مسلمان را به قيامت دست گيرد, کار خدا بی­علّت است»[8]. اما دلايل متعددی در مقالات وجود دارد که «جبر» اشعری­گرايانه را مردود می­داند و بر اختيار تأکيد می­کرده است.

    شمس از سه موضع به متکلمين ايراد وارد کرده است:

    1- راه حل علم به مسائل کلامی, از طريق بحث و استدلال و جدل نيست. و لذا عمر صرف کردن در مباحث کلامی جز اتلاف عمر و دورتر شدن از واقعيت ثمری ندارد. «ترا از قدم عالم چه؟ تو قدم خويش را معلوم کن, که تو قديمی يا حادث؟ اين قدر عمر که تو را هست در تفحص حال خود خرج کن, در تفحص عالم چه خرج می­کنی؟ شناخت خدا عميق است! اي احمق, عميق تويی. اگر عميقی هست توئی, تو چگونه ياری باشی که اندرون رگ و پی و سر يار را چون کف دست ندانی؟ چگونه بنده خدا باشی, که جمله سرّ و اندرون او ندانی؟»[9]

    وی با زبان طنز ديدگاه متکلمين در بحث «تشبيه» و «تنزيه» را به سخريه می­گيرد. «آن شخص به وعظ رفت در همد ان که همه مشبّهی باشند. واعظ می­گفت وای خدا را که بر اين صفات تشبيه نکند که عاقبت او دوزخ باشد, اگر چه عبادت کند. همه جمع را گرم کرد بر تشبيه و ترسانيد از تنزيه. به خانه­ها رفتند با فرزند و عيال حکايت کردند و همه را وصيت کردند که خدا را بر عرش دانيد, به صورت خوب, دو پا فرو آويخته (بر کرسی نهاده), فرشتگان گرداگرد عرش! که واعظ شهر گفت: هر که اين صورت را نفی کند ايمان او نفی است. وای بر مرگ او, وای بر گور او, وای بر عاقبت او.

هفته ديگر واعظی سنی غريب رسيد. مقريان آیتهای تنزيه خواندند. و آغاز کردند مشبّهيان را پوستين کندن که هر که تشبيه گويد کافر است. هر که مکان گويد وای بر دين او و وای بر گور او.

    مردم سخت ترسيدند و گريان و ترسان به خانه­ها بازگشتند. آن يکی به خانه آمد افطار نکرد و به کنج خانه سر بر زانو نهاد. بر عادت, طفلان گرد او می­گشتند, می­راند هر يکی را, و بانگ می­زد. همه ترسان بر مادر جمع شدند. عورت آمد پيش او نشست, گفت خواجه, خير است, طعام سرد شد, نمی­خوری؟ کودکان را زدی و راندی, همه گريانند, گفت: برخيز از پيشم که مرا سخن فراز نمی­آيد. آتشی در من افتاده است. گفت بدان خدای که بدو اميد داری که در ميان نهی که چه حال است؟ تو مرد صبوری و تو را واقعه­های صعب بسيار پيش آمده, صبر کردی و سهل گرفتی و توکل بر خدای کردی, و خدای آن را از تو گذرانيد و تو را خوش­دل کرد. مرد را رقت آمد و گفت: چه کنم, ما را عاجز کردند به جان آوردند. آن هفته آن عالم گفت: خدای را بر عرش دانيد هر که خدای را بر عرش بداند کافرست و کافر می­ميرد. اين هفته عالمی ديگر بر تخت رفت, که هر که خدای را بر عرش گويد عمل او مقبول نيست. منزّه است از مکان. اکنون ما کدام گيريم؟ بر چه زييم؟ بر چه می­ميريم؟ عاجز شديم. زن گفت: ای مرد هيچ عاجز مشو و سرگردانی مينديش. اگر بر عرش است و اگر بی عرش است, اگر در جای است و اگر بی جای است هر جا که هست عمرش دراز باد! دولتش پاينده باد! تو درويشی خود کن و از درويشی خود انديش»[10]

2ـ موضع دوم نقادی شمس به بحث «متابعت» باز می­گردد. بخشی از عقايد متکلمان در تضاد با انديشه محمد(ص) و رفتار اوست. از جمله شهاب هريوه «در دمشق مقبول بود, بيش جمله منطقيان اما مشغول شدن به زن و شهوت را ضعف نهادی و گفتی فتوای عقل اين است. محمد گويانی گفته بودش که اين عقل هيچ در فتوا خطا نکند؟»[11]

3ـ موضع سوم شمس در نقد متکلمين, جنبه روانشناسانه دارد. مباحث علمی و به ويژه کلامی و فلسفی عالم غير وارسته را به انواع آفات اخلاقی و روانی دچار می­کند, از جمله حسد, غرور و عيب و تکبر. علم حقيقی مطابق نظر قرآن تواضع و فروتنی می­آورد. بنابراين علمی که غرور بياورد و عالم خود را در مقايسه با جهان برتر ببيند, عين جهل است. شمس از ميان متکلمين مغرور, چند جا فخر رازی را به نقد کشانده است. فخر رازی با گستاخی و جسارت و بی­ادبی اظهار می­داشت: محمد تازی چنين گويد و محمد رازی چنان. «فخر رازی چه زهره داشت که گفت: محمد تازی چنين می­گويد و محمد رازی چنين می­گويد. اين کافر مطلق نبود؟ مگر توبه کند.»[12]

    شمس فخر رازی را به شدت تحقير می­کند و می­گويد: «فخر رازی و صد چون او بايد که گوشة مقنعة آن زن نيازمند راستين برگيرند به تبرک و افتخار, و هنوز حيف بر آن مقنعه باشد.»[13] در جايی ديگر نفس فخر رازی را به کرمی ضعيف تشبيه می­کند که مردم جاهل تصور می­کنند اژدهاست.

    «خلقی ديدم ترسان و گريزان. پيش رفتم مرا ترسانيدند و بيم کردند که زنهار اژدهايی ظاهر شده است که عالمی را يک لقمه می­کند. هيچ باک نداشتم. پيشتر رفتم, دری ديدم از آهن پهنا و درازای آن در صفت نگنجد- فروبسته, بر او قفل نهاده پانصد من. گفتند: در آن جاست آن اژدهای هفت سر! زنهار گرد اين در مگرد! مرا غيرت و حميت جنبيد. بردم و قفل را در هم شکستم. در آمدم, کرمی ديدم. پی بر نهادم. زير پيش بسپردم و فرو ماليدم و در زير پای و بکشتم. اکنون چون است که همه سخن او از آن کرم است؟ همه کتابها و تصانيف هه از آن کرم پر است؟"[14]

2- نمونه نقد فلاسفه

    شمس در آثارش از «افلاطون, ابن سينا, خيام, سهروردی مقتول, با عنوان حکيم و فلسفه ياد کرده است. افلاطون را فيلسوف کامل و ابن سينا را نيم فلسفی دانسته است. وی در مقالات سخنان فلاسفه را از جهات گوناگون قابل نقد می­داند:

    1- شمس به آن دسته از فيلسوفانی که مقلدوار دربارة عشق و عرفان سخن گفته­اند, طعنه می­زند: «دعوی عشق می­کند. انصاف بده آخر تو مقبول باشی, عاشق باشی, اين سخن مقبولان باشد؟ بايد که آتش از سر و رويت فرو آمدی»[15]

    2- انکار حکما نسبت به سخن گفتن جمادات که صريحاً در قرآن آمده است.[16]

    3- برخی فلاسفه ملائکه را بر انبيا ترجيح داده­اند.

    4- معجزه را در صورت پذيرش عقل پذيرفته­اند اما اگر معجزه را عقل رد کند, قابل قبول نيست.

    5- انبياء وقت خويش را مصروف خلق کردند و دوستی منصب و پيامبری ايشان را از درجات تجريد و خلوت بازداشت.

    6- زن خواستن انبياء, نقص بر آنان محسوب می­شود.[17]   

         7- انکار حشرجسمانی[18]

به نظر شمس بسياری از انکارها و در حيرت ماندنها را بايد در درون خود فيلسوف ديد که به صورت آراء و نظريات وی تجلی پيدا کند. چنانکه درباره­ی خيام، چنين اعتقادی دارد.

«شيخ ابراهيم بر سخن خيام اشکال آورد، که چون رسيد سرگردان چون باشد و گر نرسيد سرگردانی چون باشد؟ گفتم: آری صفت حال خود می­کند هر گوينده. او سرگردان بود، باری بر فلک می­نهد تهمت را، گاهی بر روزگار، باری بر بخت، باری به حضرت حق، باری نفی می­کند و انکار می­کند، باری اثبات می­کند، باری "اگر" می­گويد. سخن­هايی درهم و بی­اندازه و تاريک می­گويد. مؤمن سرگردان نيست، مؤمن آن است که حضرت نقاب برانداخته است، پرده برگرفته است، مقصود خود بديد، بندگی می­کند، عيان در عيان، لذتی از عين او درمی­يابد. از مشرق تا به مغرب ملحد لا  ­گيرد و با من می­گويد درنم هيچ ظنی در نيايد. زيرا معين می­بينم و می­خورم و می­چشم. چه ظنّم باشد؟ الا گويم: شما می­گوئيد چنانکه خواهيد. بلکه خنده­ام گيرد». [19]

مبنای شمس در رد نظريات فلاسفه به "حدود عقل در درک الهيات" باز می­گردد. به اعتقاد وی «عقل سست پای است. از او چيزی نيايد. اما او را هم بی­نصيب نگذارند. حادث است و حادث تا به در خانه راه می­برد. اما زهره ندارد که در حرم رود." [20]

به عبارت ديگر «عقل تا درگاه ره می­برد، اما اندرون خانه ره نمی­برد. آنجا عقل حجابست و دل حجاب و سر حجاب».[21]

مبنای ديگر در نقد فلاسفه اين ادعاست که آنان تصور می­کنند نياز به نبوت ناشی از خلأ فلسفه و فلاسفه است. «آنچه افلاطون و توابع او گويند که اگر همه همچو ما بودندی انبياء حاجت نبودی، ژاژست. چون شنيد افلاطون که يکی بی­علاج زر می­کند خاک را، و تو اگر مثل آن بکرديی، برادر آن بوديی. اکنون چون نمی­توانی و او را برخود مزيت بينی، چون متابعت او واجب نمی­بينی».[22]

نمونه­های نقد فقه                         

    شمس «فقه» را از سهلترين علوم خوانده است. "از آن مشکلتر اصول فقه است و از آن سخت­تر اصول کلام و در نهايت علم فلسفه الهی." [23]

    شمس شريعت محمدی را شرط اول حرکت به سوی عالم معنا می­داند و در مقام تمثيل آن را به شمع تشبيه می­کند. اما شمع را برای آن روشن می­کنند که راه تاريک را طی کنند. وی با اين بيان آن دسته از فقهاء را که به بحثهای علمی مشغولند اما به مفاد اين دروس عمل نمی­کنند, نظير شخصی توصيف کند که فتيل می­سازد و بر می­کند و در آن می­نگرد. شمس می­پرسد: "راهی نروی, فايده کند؟ به حقيقت کی رسی بد ان» [24]

    نقد ديگری که شمس بر فقها وارد می­کند, ورود در دنياست. فقيه دنياطلب, نه تنها راه به جايی نمی­برد بلکه امام بدی هم برای ديگران است. «حروف القسم ثلثه: الواو و الباء و التاء, يعنی وا... و باا... و تاا... که اين قوم که درين مدرسه­ها تحصيل می­کنند جهت آن می­کنند که معيد شويم, مدرسه بگيريم. گويند حسنيات نکو می­بايد کردن, که درين محفل­ها می­گويند تا فلان موضع بگيريم. تحصيل علم جهت لقمة دنیا وی چه می­کنی؟ اين رسن از بهر آن است که از چه برآيند نه از بهر آن که ازين چه به چاههای ديگر فرو روند. در بند آن باش که بدانی من کی ام و چه گوهرم؟ و به چه آمده­ام و کجا می­روم؟ و اصل من از کجاست؟ و اين ساعت در چه­ام؟ و روی به چه دارم؟»[25] به اعتقاد شمس فقيهی که منصب حکومتی را در جامعه­ای ظالم می­پذيرد, حکايتش حکايت کسی است که زر را بفروشد و در عوض مار و عقرب از مارگير بخرد؟[26] " آن که از منصب می­گريزد از نور ايمان است اما عاشق منصب, نور را می­فروشد و نار می­خرد.

    نقد سوم شمس آن است که از آفات واعظان و فقهاء آن است که ديگران را موعظه می­کند اما از خود و نزديکانش غافل است. «در وعظ شيخ طعن زد که چه وعظ, دو سه ترانه بالای منبر بگويد, و کچولک کند. وعظ چرا خود را نمی­گويد؟ چرا فرزندانش را نمی­گويد, تا حاشا چنين نکنند؟ و زنش را چرا نمی­گويد حاشا؟»[27]

    نقد چهارم شمس بر فقهاء آن است که فقيهان چون با ظاهر کتاب و سنت کار دارند, کمتر به فقه اکبر توجه می­کنند. فقه در حقيقت به معنی فهم عميق از اسلام است اما در تاريخ به کسی که فقه و اصول اصطلاحی را می­داند گفته می­شود. عيب بزرگ فقيه شدن آن است که در غير از آيات احکام, تفسير قرآن در ميان فقها جايگاهی ندارد. «معنی ظاهر قرآن را هم راست نمی­گويند اين ائمه, زيرا که آن معنی ظاهر را نيز به نور ايمان توان دانستن و توان ديدن نه به نور هوا»

نقد افکار صوفيانه     در "مقالات" به برخی عقايد صوفيه انتقاد شده است, از جمله به نظريه "و«حدت وجود" که در نزد حلوليه يافت می­شود که تصور می­کنند مجموع اشياء خدا نیست. «گفت دی از شکم مادر برون آمده است, می­گويد من خدايم. بيزارم از آن خدای که از فلانه مادر بيرون آيد. خدا خداست.»[1] در جايی ديگر به زبان ساده و طنز عقايد «وحدت موجودات» را دست می­اندازد: «دو عارف با هم مفاخرت و مناظره می­کردند در اسرار معرفت و مقامات عارفان. آن يکی می­گفت که آن شخص که بر خر نشسته است می­آيد به نزد من آن خداست, آن ديگری می­گويد نزد من خر او خداست.»[2] اعتقاد ديگری که شمس مکرراً در ميان صوفيه ايراد می­کند, عقيده به «جبر» است. بسياری بزرگان فتوا به جبر داده­اند اما از نظر شمس طريق حقيقت جبر نيست. «اين بزرگان همه به جبر فرو رفتند اين عارفان. اما غیر نيز آن است, لطيفه­ای هست بيرون جبر. خداوند تو را قدری می­خواند, تو خود را جبری چرا می­خوانی؟ او تو را قادر می­گويد, تو را قدری گويد, زيرا مقتضای امر و نهی و وعد و وعيد و ارسال رسل, اين همه مقتضای قدر است. آيتی چند هست در جبر, اما اندکست."[3] وی ضمن رد کلام برخی فلاسفه که «موجب بالذات» را در نقطه مقابل اختيار دانسته­اند, می­گويد اگر همه انبياء هم بگويند خداوند مختار نيست من نمی­پذيرم. آن خدايی را طلب می­کنم که فاعل مختار باشد و بساط خدای موجب مختار را بر هم زند. استدلال شمس در مختار بودن خدا بسيار ساده است. کمترين بندگانش که بر او پرتوی سايه زده است, فاعل مختار است و عاجز کردة خود نيست. هر ساعت هزار عالم بر هم می­زند. از اين عاجزتر که باشد که کاری بکند و عاجز آن کار بماند, نتواند گردانيدن؟ و آن خود می­گويد: او را اختيار نيست. او را بی اختيار می­گويد.»[4] البته شمس فهم مبحث جبر و اختيار را بسيار مشکل می­داند و معتقد است ميان جبر مقلدان و جبر محققان تفاوت است.[5] نقد سوم شمس متوجه دعاوی مرشدانی است که می­خواهند سری در سرها داشته باشند و در عين حال خدا را هم ملاقات کنند. شمس حال اين افراد را به کرمکی تشبيه کرده که بر سرگين می­جنبد و در عين حال آرزوی ديدن خدا را هم دارد. شمس به چنين دکان داری هشدار می­دهد که هوس عارف شدن را از سرهايشان بيرون کنند. عارفان حقيقی «جانها کنده­اند تا جگرشان پاره پاره شد و از ايشان فرد آمد و ايشان همچنان در آن می­نگريستند. بعضی از  ايشان را خدا، از نوحيات بخشيد و بعضی را شکم خون شد و خدا ايشان را بعد از آن که به مرگ رسيده بودند، حياتی نو بخشيد».[6] شمس از شيوخ دروغين به "راهزنان دين محمد" ياد کرده است. "همه موشان خانه دين محمد خراب کنندگان بودند".[7] اگرچه در مقابل هزاران موش گربه­هايی هستند که پاک کنندگان اين موشانند.[8]   نمونه نقد رفتارهای صوفيانه 1. چله نشينی     در سنت اهل تصوف، "چله نشينی" نوعی رياضت محسوب می­شود. به اعتقاد شمس در اسلام چله نشينی وجود ندارد. به نظر وی چله نشستن به عنوان عبادت، سنتی بوده که در دين يهود جاری بوده اما سلوک انسان در اسلام از طريق جماعت است.[9] «شيخ احمد غزالی از اين چله­ها نشست که اين بدعت است در دين محمد. هرگز محمد چله ننشست. آن در قصه موسی است، و اذ واعدنا موسی برخوان».[10] 2. نفی عبادت به دليل وصول به حقيقت     شمس در شرح حديثی از پيامبر(ص) می­فرمايد: «قومی گمان بردند که چون حضور قلب يافتند از صورت نماز مستغنی شدند و گفتند: طلب الوسيله بعد حصول المقصود قبيح. بر زعم ايشان، خود راست گرفتيم که ايشان را حال تمام روی نموده و ولايت و حضور دل، با اين همه ترک ظاهر نماز، نقصان ايشان است. اين کمال حال که ترا حاصل شد رسول را صلی­الله عليه حاصل شد يا نشد؟ اگر گويد نشد، گردنش بزنند و بکشندش، و اگر گويد آری حاصل شده بود، گوئيم بس چرامتابعت نمی­کنی، چنين رسول کريم بشير نذير السراج المنير؟»[11] البته حقيقت نماز در نزد شمس "حضور قلب" است، با اين همه فقرای محمدی که در صلوة حضور قلب می­کوشند، صورت آنان را برای خوش آمد نفس رها نمی­کنند.[12] شمس در آثارش اين اشکال را مطرح می­کند که "بعضی چگونه است که تعبد نمی­کنند و بزرگند" پس چنين پاسخ می­دهد: «گفتيم که آن نقص است و لکن سخن با خطر است. اين سخن هوش دارید؛ اين که لابد بايد که از در درآيد کسی باشد که او بيرون در باشد اما آن خاصان که خدمت پادشاهند، ايشان در اندرون باشند. اما اين مشکل است وبا خطر عظیم. ماند شکال که مصطفی صلوات­الله عليه خاص بود و عبوديت به جای می­آورد! جواب: چون او قوت تمام داشت، در عبوديت ازو هيچ آن معنی نمی­رفت، و در معنی عبوديت از او هيچ فوت نمی­شد و بهره عبوديت دريافته بود. چون بر در بود خود اندرون می­ديد و چون اندرون بود خود را هم اندرون می­ديد. اما در ديگران ضعف بود و آن معنی کم می­شد».[13] البته شمس ميان عبادت پيامبر(ص) و عبادت ديگران، تفاوت ماهوی قائل است. عبادت پيامبر(ص) استغراق بود و عملش عمل دل. «اما چون دانست که هرکس را به آن عمل  حقيقی راه نباشد، وکم کسی را آن استغراق مسلم شود، ايشان را اين پنج نماز و سی روز روزه و مناسک حج فرمود تا محروم نباشند و از دگران ممتاز و خلاص يابند. و باشد که به آن استغراق نيز بوی برند. اگر نه گرسنگی از کجا و بندگی خدا از کجا و اين ظواهر تکليفات شرع از کجا و عبادت از کجا؟»[14] 3. خرقه پوشی     شمس با سنت ظاهری صوفيه درباره­ی خرقه­پوشی موافق نيست و معتقد است که موضوع "خرقه" عميق­تر از آن است که ايشان تصور کرده­اند. به نظر وی خرقه حقيقی، صحبت و همدلی ياران است که مراد بر سر مريد خرقه می­گذارد و مريد بر سر مراد. ثانياً لباس تأثيری در شخصيت معنوی انسان ايجاد نمی­کند. به نظر وی: «خدای را بندگانند که ايشان همين که ببينند که کسی جامه­ی صلاح پوشيده و خرقه، او را حکم کنند به صلاحيت و چون يکی را در قبا و کلاه ديدند حکم کنند به فساد. قومی ديگرند که ايشان به نور جلال خدا می­نگرند، از جنگ به در رفته و از رنگ و بو به در رفته. آن يکی را از خرقه بيرون کنی دوزخ را شايد، دوزخ از آن ننگ دارد، و کسی هست در قبا که اگر او را از قبا بيرون کنی بهشت را شايد. آن يکی در محراب نماز نشسته، مشغول به کاری که آنکه در خرابات زنا می­کند به از آنست که او می­کند. اگر کسی را هم لباس صلاح بود، و هم معنی صلاح، نور علی نور." [15]    4. نان­خواهی صوفيه شمس دراويش نان را به شدت کوبيده است. صوفيانی که به قصد مال و دنيا دکانی باز می­کنند، قطاع­الطريق اهل سلوک محسوب می­شوند. شمس می­گويد: «خاک کهن يک عاشق راستين را ندهم به سر عاشقان و مشايخ روزگار که همچون شب­بازان که از پس پرده خيالها می­نمايند به ازيشان، زيراکه آن همه مقرند که بازی می­کنند و مقرند که باطل است، از ضرورت از برای نان می­کنيم." [16] شمس در تحليل حديث "الفقر فخری" دراويش را به دو دسته تقسيم می­کند: درويش غذا و درويش خدا. وی صراحتاً درويش خدا را بی­ارتباط با درويش غذا می­داند. «درويشی به دلق چه تعلق دارد، که هر سالی نهصد هزار دينار خرج حجره­های آن درويش بودی، هر روزی ده گوسفند و خرجهای طيّارات خود به حساب نبود. لی مع­الله وقت می­گفت و می­رسيدش».[17] 5. سماع صوفيه شمس با سماع موافق بود و مولانا شيوه سماع   را از وی آموخت. اما اين سؤال مطرح است که سماع ابداع صوفيان است و پيامبر(ص) سماع نکرده است، و آيا نمی­توان گفت شمس نيز از پیروی پیر خویش، سرباز زده است. شمس در پاسخ می­گفت: حرامی خمر در قرآن هست، حرامی سبزک[18] نيست. گفتم: هر آيتی را سببی می­شد، آنگه وارد می­شد. اين سبزک را در عهد پيامبر نمی­خوردند صحابه و اگر نه کشتن فرمودی. هر آيت به قدر حاجت فرو می­آمد و به سبب نزول فرو می­آمد. چون نزد رسول(ع) قرآن بلند خواندند صحابه، تشويش شد خاطر مبارکش را، آيت آمد: يا ايها الذين امنوا لاترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی»[19] وی بحث­های جالبی در انواع سماع مطرح نموده که برخی حرام، برخی مباح و برخی نيز واجبند. به نظر وی سماع بايد روحانی باشد، "و سماع جسمانی، خوردن است. آن خوردن او به نفس باشد، همه اکل شده باشد، ياکلون و يتمتعون کما تأکل الانعام"[20] به نظر وی مراتب سماعها عبارتند از: 1.          سماع حقيقی که تجليات حق را در بردارد. 2.  سماع حرام و آن سماع مقلدواری است که شخص در آن مقام نباشد. دستی که بی آن حالت بر آيد البته ان دست به آتش دوزخ معذب باشد و دستی که با آن حالت بر آيد، البته به بهشت برسد. 3.          سماع مباح و آن سماع اهل رياضت و زهد است. 4.     سماع واجب، سماع اهل حال است که همچون فریضه­­ی نماز واجب است." [21]   5.        نقد تنبلی صوفيه  عارفان "ابتلا نوعی شاخص برای عارف محسوب می­شود. احاديث زيادی مستند عارفان است که مؤمن به مرتبه­ای که قرب به حق پيدا کند، ابتلايش بيشتر می­گردد. شمس در مقالات درویشانی را که از درويشی کشکول و تبرزين آن را انتخاب کرده و روحيه رنج­کشی و خود را به زحمت انداختن را ندارند مذمت کرده است. وی با آنکه فقها را نقد می­کند اما روحيه رنج­­کشی فقيهان را بر چنين درویشی  ترجيح داده است. «اول با فقيهان نمی­نشستم، با درويشان می­نشستم. می­گفتم آنها از درويشی بيگانه­اند چون دانستم که درويشی چيست و ايشان کجااند، اکنون رغبت مجالست فقيهان بيش دارم ازين درويشان. زيرا فقيهان باری رنج برده­اند. اينها می­لافند که درويشيم. آخر درويشی کو؟"[22] نقد دعاوی عرفانی کتابهای عرفانی پر از دعاوی است که از کشف و کرامات عرفا حکايت می­کند. شمس بسياری از اين دعاوی را با ترازوی کلام الهی، يعنی قرآن و سيره پيامبر(ص) نقد می­کند. مشهورترين شطحياتی که اذهان با آن آشنا هستند، کلماتی است که از حلاج و بايزيد بسطامی باقی مانده است. دعوی بايزيد بسطامی مشهور است که بايزيد گفته است: "سبحانی ما اعظم شأنی" و نيز "ليس فی جبتی الا الله" عرفا در کتابهايشان اين کلام را ذکر کرده و در تحليل آن کوشيده­اند. در اينکه بايزيد بسطامی از عارفان نامبردار است نه شمس و نه مولانا و نه هيچ عارف ديگری ترديد نکرده­اند اما چون از اين کلام، بوی ربوبیت می­آيد درباره­ی آن چون و چرا کرده­اند. مولانا اين کلام را کلام عاشقی دانسته است که در مقام مستی بوده است و معتقد است پروردگار کلام کج عاشق را عفو کند، زيرا کف کژ اگرچه کژ است اما جزيی از آب و درياست. امام خمينی نيز در آثار عرفانيش، شطحيات را از نقصان سلوک شمرده و امثال حلاج و بايزيد را معفوّ دانسته است. شمس تبريزی نيز در چند موضع به طرح کلام بايزيد پرداخته و ضمن تأييد سخن مولانا، متابعت وی از محمد(ص) را کامل ندانسته است.[23] «  بايزيد ذکری که به دل بود خواست که بر زبان بياورد چون مست بود سبحانی گفت».[24] به نظر شمس متابعت محمد(ص) به مستی نمی­توان کرد. «متابعت مصطفی به مستی نتوان کردن. او از آن سوی مستی است. به مستی متابعت هوشيار نتوان کردن. سبحانی جبر است، همه در جبر فرو رفته اند. ».[25] " بايزيد را اولياء تمام نمی­دارند که آن درويش صادق بر سر گور او گذشت، انگشت به دهان گرفت و گفت: آه ميان اين درويش و خدا حجابی مانده بوده است." [26] به نظر شمس هرگز حق نگويد اناالحق. هرگز حق نگويد سبحانی. چون سبحانی لفظ تعجب است. حق تعالی چگونه از چيزی متعجب شود. بنده است که به گاه تعجب لفظ سبحانی را به کار می­برد.[27] برخی تصور کرده­اند که سخن بايزيد، از جمله اسرار است. شمس در برابر اين ادعا می­گويد، چرا در کلام پيامبر(ص) چنين اسراری يافت نمی­شود. پيامبر(ص) جز موعظه، اسرار نگفته است. پيامبر(ص) جای جای نام اصحاب آورده اما بدون شرح، مانند اولوالالباب، اما از احوال ايشان ذکر نکرد، «ايشان خود را برهنه و رسوا کردند و او مستور و پوشيده. مصطفی در آرزوی ايشان می­سوخت، مجال نبود، و اشوقاه می­گفت. ابايزيد را اگر خبری بودی هرگز انا نگفتی».[28] نقد حلاج شمس کلام بايزيد را از حلاج پوشيده تر دانسته است. به اعتقاد وی "اناالحق سخت رسواست، سبحانی پوشيده ترک است".[29] آنگاه در تحليل اين کلام حلاج آورده که «هيچ کس نيست از بشر که در او قدری از انانيت نيست. موسی انا اعلم ممّن علی وجه الارض گفت! چيزی در او آمد، اين بگفت. حواله به خضر کردند. تا چند روز پيش او بود، آن از او بيرون رفت».[30] شمس "اناالحق" را در نقطه مقابل "عليکم بدين العجائز" دانسته و ضمن آنکه عجز و شکستگی را ستوده، عرفان و شناخت را با عجز متناسب می­داند اما با "انا" خير. وی معتقد است که اگر حلاج از حقيقت حق خبر می­داشت، اناالحق نمی­گفت.[31] کلام حلاج از سر علّتی از دهان وی خارج شده و متابعت را رها کرده است.[32] شمس در تحليل علت سخن حلاّج، مراتب و مقامات سلوک را مطرح می­کند، به اعتقاد وی حلاج به تصور آنکه وارد عالم ربانی شده است، اين کلام را ادا کرد و حال آنکه هنوز عالم روح، خود را تمام و کمال به وی نشان نداده بود. «در عالم روح طايفه­ای، ذوقی يافتند، فرود آمدند، مقيم شدند و از ربانی سخن می­گويند. اما همان عالم روح است که ربانی می­پندارند. مگر فضل الهی درآيد، يا جذبه­ای از جذبات، يا مردی که او را بغل بگيرد از عالم روح به عالم ربانی کشد، که در متابعت درآی که اين لطيفه­ای ديگر است، چه فرو آمدی آنجا؟ منصور را هنوز روح تمام جمال ننموده بود، و اگر نه اناالحق چگونه گويد؟ حق کجا و انا کجا؟ اين انا چيست؟ حرف چيست؟ در عالم روح نيز اگر غرق بودی حرف کی گنجيدی؟ الف کی گنجيدی؟ نون کی گنجيدی؟»[33] ابن عربی محيی­الدين عربی که پدر عرفان نظری خوانده شده است و همه عارفان پس از وی در برابر وی خضوع ورزيده­اند، هم­عصر با شمس و مدتها معاشر و مصاحب وی بوده است، و با آنکه وی را "کوه" خوانده است، اما تحت تأثير جذبه ابن عربی قرار نگرفته و مريد وی نبوده است. شمس بارها به نقد ابن عربی پرداخته و وی را در "متابعت" کامل ندانسته است.[34] در مقالات حکايتی است که از انس شمس با ابن عربی حکايت می­کند: «در سخن شيخ محمد اين بسيار آمدی که فلان خطا کرد و فلان خطا کرد، و آنگاه او را ديدمی خطا کردی. وقتها با او بنمودی، سر فرو انداختی، گفتی: فرزند! تازيانه می­زنی قوی، يعنی قوی می­رانی، کوهی بود. کوهی! مرا درين هيچ غرض نيست، اما صدهزار همچو اينها به هربار که کلابه می­گردانيد، فرو می­افتاد و می­ريخت. مثلاً او در حالی بودی، از آن حال خود حکايت کردی، من با او بنمودمی که درين مقام چگونه ايستادی. مثلاً روزی با اين افتاده بوديم که هر حديث که هست، نظير آن در قرآن باشد، اين حديث صحیح باشد. او حديثی روايت کرد و گفت: نظير اين در قرآن کجاست؟ من ديدم که آن دم او را حالتی است، خواستم که او را از آن تفرقه به جمع آرم، به سخنی که مناسب اين سؤال او باشد، گفتم: آن حديث که می­فرمايی اختلاف است که حديث هست يا نه، اما نظير اين حديث که «العلماء کنفس واحدة» در قرآن کجاست؟ او پنداشت که من ازو سؤال می­کنم، زود جواب گفت که «انما المؤمنون اخوة... و ما خلقکم و لابعثکم الا کنفس واحدة» بعد از آن به خود فرو رفت، دانست که غرض من سؤال نبود، غرض من چه بود، می گوید: ای فرزند، تازيانه قوی می­زنی. اول فرزند می­گفت، آخر فررند می­گفت، و خنده­اش می­گرفت، يعنی چه جای فرزند است."[35] از جمله نقدها و تازيانه­هايی که شمس به ابن عربی زده است   دعوی ابن عربی است که "محمد پرده­دار ماست". وی در نقد اين جمله به ابن عربی می­گويد، آنچه در خود می­بينی، چرا در محمد نمی­بينی؟ هرکسی پرده­دار خود است. به نظر شمس آنجا که حقيقت معلوم است، دعوت کجاست؟ و کن و مکن کجاست؟ «گفتم: آخر آن معنی او را بود و اين فضيلت دگر مزيد، و اين انکار که تو می­کنی بر او، و اين تصرف، نه که عين دعوت است؟ مرا که برادر می­خوانی و فرزند، نه که دعوت است؟ پس دعوت می­کنی و می­گويی دعوت نبايد کردن!" [36] و ضمن نقد سخن ابن عربی، مقام بزرگ وی را پاس می­دارد. «نيکو همدرد بود، نيکو مونس بود، شگرف مردی بود شيخ محمد، اما در متابعت نبود. يکی گفت: عين متابعت خود آن بود. گفتم: نی متابعت نمی­کرد."[37] نقد نقد شمس اگرچه شمس به نقد عارفان از موضع دعاوی که دارند پرداخته است اما ادعاهای خود وی نيز از اين منظر قابل انتقاد است. شمس در مقالات درباره­ی حسن و جمال خويش اظهاراتی کرده که اگرچه در حد کلمات بايزيد و حلاج نيستند، اما از آنها بوی دعوی و انانيت استشمام می گردد. از جمله می­گويد: «من از آنها نيستم که چيزی را پيشباز روم، اگر خشم گيرد و بگريزد  من نيز ده چندان بگريزم. خدا بر من ده­بار سلام می­کند، جواب نمی­گويم، بعد ده­بار بگويم عليک، و خود را کر سازم. اکنون هله بايست تا بايستیم، خشم­ گير تا خشم گيریم». [38]               2. مقالات شمس، ص 183 3. مقالات شمس، ص 103 1. مقالات شمس، ص 245 2. مقالات شمس، ص 635 3. مقالات شمس، ص 91 [6] . مقالات شمس، ص 89. [7] . مقالات شمس، ص 613. [8] . مقالات شمس، ص 613. [9] . مقالات شمس، ص 171. [10] . مقالات شمس، ص 323. [11] . مقالات شمس، ص 140. [12] . مقالات شمس، ص 208. [13] . مقالات شمس، ص 742. [14] . مقالات شمس، ص 613. [15] . مقالات شمس، ص 149.  [16].  مقالات شمس، ص 91. [17] . مقالات شمس، ص 281. 1. حشیش که از مواد مخدّر محسوب می شود. [19] . مقالات شمس، ص 74. [20] . مقالات شمس، ص 80. [21] . مقالات شمس، ص 72 و 73. [22] . مقالات شمس، ص 249. [23] . ضل من قال: سبحانی ما اعظم شأنی. يعنی اين حق می­گفت؟ حق چگونه متعجب باشد از ملک خود؟ تعجب چون جايز بود؟ اين گوينده او بود، اما ازو نگيرد که بی­خود بود، چون به خود آمد، مستغفر شد. مقالات شمس، ص 657. [24] . مقالات شمس، ص 690. [25] . مقالات شمس، ص 690. [26] . مقالات شمس، ص 117. [27] . مقالات شمس، ص 186. [28] . مقالات شمس، ص 728. [29] . مقالات شمس، ص 621. [30] . مقالات شمس، ص 621. [31] . مقالات شمس، ص 262. [32] . مقالات شمس، ص 210. [33] . مقالات شمس، ص 280. [34] . وقتها شيخ محمد سجود و رکوع کردی و گفتی: بنده­ اهل شرعم. اما متابعت نداشت. مقالات شمس، ص 304. [35] . مقالات شمس، ص 240. [36] . مقالات شمس، ص 299. [37] . مقالات شمس، ص 299. [38] . مقالات شمس، ص 273. و نيز ر. ک . مقالات ص 148، 623، 74، 82.


1. مقالات شمس، ص 105.

2. مقالات شمس، ص 90.

[3] .  مقالات شمس، ص 78.

[4] . مقالات شمس، ص 262.

[5] . مقالات شمس، ص 263.

[6] . مقالات شمس، ص 268.

[7] . مقالات شمس، ص 91.

2. مقالات شمس، ص 127.

3. مقالات شمس، ص 221.

1. مقالات شمس، ص 178.

2. مقالات شمس، ص 82.

3. مقالات شمس، ص 288 .

1. مقالات شمس، ص 250.

2. مقالات شمس، ص 60.

3. مقالات شمس، ص 23.

1.  اگر شهاب, حکيم هريوه شنيدی که می­گويم از گريه جمادات و خنده جماداتی, نيشابوريان گفتی اين چه باشد؟ عقل فلسفی بدان نرسد. ص 118

2. مقالات شمس، ص 192.

3. مقالات شمس، ص697.

4. . مقالات شمس، ص 301 .

 

1. مقالات شمس، ص 307.

2. مقالات شمس، ص 180 .  

3. مقالات شمس، ص 711.

4. مقالات شمس، ص 711

1. مقالات شمس، ص 741

2. مقالات شمس، ص 178

3. مقالات شمس، ص 147

1. مقالات شمس، ص 151



[1] . مقالات شمس، ص 119.

[2] . مقالات شمس، ص 119.

1 . مقالات شمس، ص 712.

2 . مقالات شمس، ص 132.

1. مقالات شمس، ص 250.

2. مقالات شمس، ص 110.

3. مقالات شمس، ص 286.

4. مقالات شمس، ص 81.  

5. مقالات شمس، ص 69.