نقد فرهنگ معناگرایان و صوفیه در اندیشه شمس تبریزی(2)
شاخص متابعت
1- استقامت در رضای الهی
محمديان از آنچه بر آنان میآيد، شکايت نمیکنند، در غير اين صورت، ترک متابعت کردهاند. نظير آن موسی(ع) بود که نتوانست صبوری به خرج دهد و از خضر متابعت کند. «متابعت آن است که از امر ننالد و اگر بنالد ترک متابعت نگويد».[1] پيامبر(ص) در حديثی فرمودند که سورهی هود مرا پير کرد به دليل اين آيه: فاستقم کما امرت و من تاب معک. و لذا شمس میگويد: اگر پشتی؟ سوره هود گويی پهلوی اوت نشانيم.[2] روشن است مراد از گفتن در تعبير شمس، تحقق اين آيه در انسان مؤمن است.
از جمله مقامات پيامبر(ص) نسبت به ساير انبياء آن است که در قرآن از زبان انبياء لعن و نفرين و شکايت کفار و آرزوی نابودی آنان مطرح شده است، چنانکه از زبان نوح(ع) و موسی(ع) و يونس(ع) مکرر دربارهی اقوامشان مطرح شده است، اما محمد(ص) و محمديان عليرغم صدماتی که از جانب کفار بدانها وارد شد، ندای "اهد قومی انهم لايعلمون" سر میدادند.[3] از اينجا میتوان دريافت که خصوصیت محمديان علیقدر مراتبهم اين است که:
1- اهل شکايت و منفیبافی نيستند در برابر فشارهايی که به شخص آنان وارد میشود.
2- بدی را با خوبی پاسخ میدهند و ستم را با دعا و خيرخواهی جبران میکنند.
3- رحمت بر آنان غلبه دارد نه غضب.
4- در زندگی روزمره از زندگی نمینالند، شايد از آنرو که ناليدن را با توحيد الهی منافات میدانند.
نيازمندی شاخص محمديان
محمد(ص) با همه استغنای خويش، فقر را برگزيد و بدان افتخار میکرد. محمديان نيز با همه وجود خود را نيازمند درگاه الهی میدانند و کشکول گدايیشان در پيشگاه ارباب، خالی است. محمديان همواره معترف به عجز و نيازمند خويشاند و لذا از ويژگيهای بارز آنها تضرع و زاری است. کسی که ناز دارد، نياز را طالب است و همه سرمايه مسکين، اميد به غنی و اشک چشم است که دل وی را به رحم آورد و شير بخشايش را بجوشاند.
«شک نيست که چرک اندرون میبايد که پاک بشود که ذرهای از چرک اندرون آن کند که صدهزار چرک بيرون نکند. آن چرک اندرون را کدام آب پاک کند؟ سه چهار مشک از آب ديده، نه هر آب ديدهای، الا آب ديدهای که از آن صدق برخيزد بعد از آن بوی امن و نجات بدو رسد».[4]
شمس غرور علمی امثال فخر رازی را موانع بزرگ معرفت میشمارد. «عليکم بدين العجائز. نياز ايشان به از همه. فخر رازی و صد چون او بايد که گوشهی مقنعهی آن زن نيازمند راستين برگيرند نه به تبرک و افتخار، و هنوز حيف بر آن باشد».[5]
در مشرب عرفانی شمس راه سلوک خدا از طريق نياز ميسر نيست. "ره نيازست و شه پر نيازست".[6]
«چرا به خدا تضرع نمی نمايی؟ نيم شب بيدار شوی، برخيز، و دوگانه بگذار، نياز، نياز، نياز! و روی بر خاک نه، دو قطره بيار که خداوندا، اگر انبياء و اولياء را تو نخواهی، چو حلقهی بر در مانند. اکنون به من فلان بزرگ را نمودی، چشم مرا به او بينا گردان! طوبی لمن رانی و من رای من رانی».[7]
هنگامی که حجابها در مقابل ديدگان قرار میگيرند طريق آتش نيازی است که آن پردهها را بسوزاند.[8]
2. ايثار و از جان گذشتگی
محمديان، ديگران را بر خويش مقدم میکنند. سادهترين نوع ايثار از خود گذشتگی مالی است، تا برسد به از جان گذشتن و فررندان را در راه خدا قربانی کردن. شمس با دليلی لطيف میگويد که اگر از جسم بگذری تازه به مقام جان رسيدهای و هنوز حادث را میطلبی. «آنچه بايد از آن بگذری جان است. و تازه اگر از جان بگذری زيره به کرمان بردهای. او بینياز است تو نياز ببر که چون بینياز، نياز دوست دارد، او به تو میپيوندد و تو حادث، قديم میشوی. اول او تو را دوست دارد و بعد دوستی ما، يحبهم و يحبونهم".[9]
![]()
3. مبارزه با خود
به قول مولانا نمیشود هم تو زنده باشی و هم خدا اما اينکه خدا بميرد محال است، و "هو حی لايموت". پس تو بمير. عارفان و از جمله شمس بر اين نکته بسیار تأکید کرده اند. شمس در تمثيلی میگويد تا وقتی نمردهای در دريا غرق میشوی اما وقتی مردی, دريا تو را حمل خواهد کرد و به ساحل خواهد رسانيد.
شمس از خودخواهی نقل میکند که میخواست سلوک کند. «پرسری آمد که با من سری بگو گفتم من با تو سر نتوانم گفتن. من سر با آن کس توانم گفتن که او را درو نبينم. خود را درو ببينم. سر خود را با خود بگويم. من در تو خود را نمیبينم. در تو ديگری را میبينم."[1] مثال بارز خودخواه نبودن، بیتوجهی به حرف مردم است". درويش را از ترشی خلق چه زيان؟ همه عالم را دريا گيرد بط را چو زيان؟"[2]
4. تواضع و شکستگی درون
از ويژگیهای محمد و محمديان، تواضع و فروتنی ايشان است. پيامبر(ص) در ميان مردم بسيار عادی مینمود و با آنکه به بالاترين مقامات وصول نائل شده بود اما همانند بندهای مینشست و سخن میگفت و رفتار میکرد.
تواضع پيامبر(ص)، دشمنان را وادار میکرد تا به اذيت و آزار وی بپردازند. و حالا آنکه اگر به شاگرد شاگرد پيامبر بیادبی شود، همان لحظه به بلايی دچار میشود. پس کسی که آدميان و فرشتگان سر به سجده مینهند از عظمت او، چون باشد.
«از سخن او حيران میشود. چنانکه يکی رسن بازی میکند. خلق حيران میشود از بلندی رسن و از دليری او و بیباکی او. دل نظارگران سبک و سست میشود. خاصه که ببينند بر شير سياه نشسته است و بیباک شير را میزند بر سر، همچون خر کاهل».[3]
به اعتقاد شمس، کسی که ادعای فهم کند، نمیفهمد، راه شناخت نفس، شکستن نفس است و بنابراين کسی که با آگاهی به عجز میرسد، آگاهترين افراد است. وی از حلاج انتقاد میکند که اگر حقيقت حق را میشناخت هرگز "اناالحق" نمیگفت.[4]
جايی که مصطفی با همه جلالت، خود را مسکين بنامد و آرزوی مجالست با مساکين را داشته باشد، چه جای ادعا و لاف زدن. «مصطفی با آن همه جلالت دريوزه میکند از حضرت: اللهم احينی مسکيناً و امتنی مسکيناً و احشرنی فی زمرة المساکين».[5]
انسانيت و نفس برسی نقطه مقابل خداپرستی است. خاکنشينی، خاکساری، همنشينی با فقرا و مساکين، نفس اماره را میشکند و رام میسازد. «زنبيل فروختی با اين سلطنت و بر خاک نشستی و چند مسکين را گرد کردی و با ايشان بخوردی. و گفتی خدايا من مسکينم، همنشين مسکينانم. کار آن است، اما هرکه از اين جنس هستی و انانيت آغاز کرد، که من چنين و من چنان، مغزش نباشد."[6]
5. صدق
شمس در مقالات جا به جا کافران صادق را بر مسلمانان منافق ترجيح داده است. مراد وی از اين ترجيح در عنصر "صدق" و "راستی" نهفته است. دريک جا میگويد، برخی اهل کتاب به نزد پيامبر(ص) آمدند. پيامبر(ص) میفرمود يا اسلام بياوريد و يا جزيه بدهيد. آنها میگفتند اسلام نمیآوريم چون تحمل مخالفت با نفس را نداريم، اما جزيه میدهيم. پيامبر(ص) آنان را رها میکرد و بر ايشان دعا میفرمود. اما به نظر وی بسياری مسلمانان، میخواهند تسليم حق نباشند و تابع هوای نفسشان باشند و هم از زير بار جزيه شانه خالی کنند. اين طريق مسلمانی، بدتر از طريق الحاد و کفر است.
شمس میگويد: «مرد آن است که چنانکه باطنش بود، ظاهر چنان بود».
شمس بويژه نسبت به عارف نماها حساسيت زيادی نشان میدهد: «خاک کفش کهن يک عاشق راستين را ندهم به سر عاشقان، مشايخ روزگار که همچون شببازان که از پس پرده خيالها مینمايند به ازيشان زيرا که آن همه مقرّند که بازی میکنند، و مقرند که باطل است، از ضرورت از برای نان میکنيم. جهت اين اقرار، ايشان به اند».[7]
نمونه نقدهای شمس
1- نقد متکلمين
شمس اگرچه در آثارش نشانهايی از اشعریگری پيداست, نظير اين عبارت که «آن کافر صد هزار مسلمان را به قيامت دست گيرد, کار خدا بیعلّت است»[8]. اما دلايل متعددی در مقالات وجود دارد که «جبر» اشعریگرايانه را مردود میداند و بر اختيار تأکيد میکرده است.
شمس از سه موضع به متکلمين ايراد وارد کرده است:
1- راه حل علم به مسائل کلامی, از طريق بحث و استدلال و جدل نيست. و لذا عمر صرف کردن در مباحث کلامی جز اتلاف عمر و دورتر شدن از واقعيت ثمری ندارد. «ترا از قدم عالم چه؟ تو قدم خويش را معلوم کن, که تو قديمی يا حادث؟ اين قدر عمر که تو را هست در تفحص حال خود خرج کن, در تفحص عالم چه خرج میکنی؟ شناخت خدا عميق است! اي احمق, عميق تويی. اگر عميقی هست توئی, تو چگونه ياری باشی که اندرون رگ و پی و سر يار را چون کف دست ندانی؟ چگونه بنده خدا باشی, که جمله سرّ و اندرون او ندانی؟»[9]
وی با زبان طنز ديدگاه متکلمين در بحث «تشبيه» و «تنزيه» را به سخريه میگيرد. «آن شخص به وعظ رفت در همد ان که همه مشبّهی باشند. واعظ میگفت وای خدا را که بر اين صفات تشبيه نکند که عاقبت او دوزخ باشد, اگر چه عبادت کند. همه جمع را گرم کرد بر تشبيه و ترسانيد از تنزيه. به خانهها رفتند با فرزند و عيال حکايت کردند و همه را وصيت کردند که خدا را بر عرش دانيد, به صورت خوب, دو پا فرو آويخته (بر کرسی نهاده), فرشتگان گرداگرد عرش! که واعظ شهر گفت: هر که اين صورت را نفی کند ايمان او نفی است. وای بر مرگ او, وای بر گور او, وای بر عاقبت او.
هفته ديگر واعظی سنی غريب رسيد. مقريان آیتهای تنزيه خواندند. و آغاز کردند مشبّهيان را پوستين کندن که هر که تشبيه گويد کافر است. هر که مکان گويد وای بر دين او و وای بر گور او.
مردم سخت ترسيدند و گريان و ترسان به خانهها بازگشتند. آن يکی به خانه آمد افطار نکرد و به کنج خانه سر بر زانو نهاد. بر عادت, طفلان گرد او میگشتند, میراند هر يکی را, و بانگ میزد. همه ترسان بر مادر جمع شدند. عورت آمد پيش او نشست, گفت خواجه, خير است, طعام سرد شد, نمیخوری؟ کودکان را زدی و راندی, همه گريانند, گفت: برخيز از پيشم که مرا سخن فراز نمیآيد. آتشی در من افتاده است. گفت بدان خدای که بدو اميد داری که در ميان نهی که چه حال است؟ تو مرد صبوری و تو را واقعههای صعب بسيار پيش آمده, صبر کردی و سهل گرفتی و توکل بر خدای کردی, و خدای آن را از تو گذرانيد و تو را خوشدل کرد. مرد را رقت آمد و گفت: چه کنم, ما را عاجز کردند به جان آوردند. آن هفته آن عالم گفت: خدای را بر عرش دانيد هر که خدای را بر عرش بداند کافرست و کافر میميرد. اين هفته عالمی ديگر بر تخت رفت, که هر که خدای را بر عرش گويد عمل او مقبول نيست. منزّه است از مکان. اکنون ما کدام گيريم؟ بر چه زييم؟ بر چه میميريم؟ عاجز شديم. زن گفت: ای مرد هيچ عاجز مشو و سرگردانی مينديش. اگر بر عرش است و اگر بی عرش است, اگر در جای است و اگر بی جای است هر جا که هست عمرش دراز باد! دولتش پاينده باد! تو درويشی خود کن و از درويشی خود انديش»[10]
2ـ موضع دوم نقادی شمس به بحث «متابعت» باز میگردد. بخشی از عقايد متکلمان در تضاد با انديشه محمد(ص) و رفتار اوست. از جمله شهاب هريوه «در دمشق مقبول بود, بيش جمله منطقيان اما مشغول شدن به زن و شهوت را ضعف نهادی و گفتی فتوای عقل اين است. محمد گويانی گفته بودش که اين عقل هيچ در فتوا خطا نکند؟»[11]
3ـ موضع سوم شمس در نقد متکلمين, جنبه روانشناسانه دارد. مباحث علمی و به ويژه کلامی و فلسفی عالم غير وارسته را به انواع آفات اخلاقی و روانی دچار میکند, از جمله حسد, غرور و عيب و تکبر. علم حقيقی مطابق نظر قرآن تواضع و فروتنی میآورد. بنابراين علمی که غرور بياورد و عالم خود را در مقايسه با جهان برتر ببيند, عين جهل است. شمس از ميان متکلمين مغرور, چند جا فخر رازی را به نقد کشانده است. فخر رازی با گستاخی و جسارت و بیادبی اظهار میداشت: محمد تازی چنين گويد و محمد رازی چنان. «فخر رازی چه زهره داشت که گفت: محمد تازی چنين میگويد و محمد رازی چنين میگويد. اين کافر مطلق نبود؟ مگر توبه کند.»[12]
شمس فخر رازی را به شدت تحقير میکند و میگويد: «فخر رازی و صد چون او بايد که گوشة مقنعة آن زن نيازمند راستين برگيرند به تبرک و افتخار, و هنوز حيف بر آن مقنعه باشد.»[13] در جايی ديگر نفس فخر رازی را به کرمی ضعيف تشبيه میکند که مردم جاهل تصور میکنند اژدهاست.
«خلقی ديدم ترسان و گريزان. پيش رفتم مرا ترسانيدند و بيم کردند که زنهار اژدهايی ظاهر شده است که عالمی را يک لقمه میکند. هيچ باک نداشتم. پيشتر رفتم, دری ديدم از آهن –پهنا و درازای آن در صفت نگنجد- فروبسته, بر او قفل نهاده پانصد من. گفتند: در آن جاست آن اژدهای هفت سر! زنهار گرد اين در مگرد! مرا غيرت و حميت جنبيد. بردم و قفل را در هم شکستم. در آمدم, کرمی ديدم. پی بر نهادم. زير پيش بسپردم و فرو ماليدم و در زير پای و بکشتم. اکنون چون است که همه سخن او از آن کرم است؟ همه کتابها و تصانيف هه از آن کرم پر است؟"[14]
2- نمونه نقد فلاسفه
شمس در آثارش از «افلاطون, ابن سينا, خيام, سهروردی مقتول, با عنوان حکيم و فلسفه ياد کرده است. افلاطون را فيلسوف کامل و ابن سينا را نيم فلسفی دانسته است. وی در مقالات سخنان فلاسفه را از جهات گوناگون قابل نقد میداند:
1- شمس به آن دسته از فيلسوفانی که مقلدوار دربارة عشق و عرفان سخن گفتهاند, طعنه میزند: «دعوی عشق میکند. انصاف بده آخر تو مقبول باشی, عاشق باشی, اين سخن مقبولان باشد؟ بايد که آتش از سر و رويت فرو آمدی»[15]
2- انکار حکما نسبت به سخن گفتن جمادات که صريحاً در قرآن آمده است.[16]
3- برخی فلاسفه ملائکه را بر انبيا ترجيح دادهاند.
4- معجزه را در صورت پذيرش عقل پذيرفتهاند اما اگر معجزه را عقل رد کند, قابل قبول نيست.
5- انبياء وقت خويش را مصروف خلق کردند و دوستی منصب و پيامبری ايشان را از درجات تجريد و خلوت بازداشت.
6- زن خواستن انبياء, نقص بر آنان محسوب میشود.[17]
7- انکار حشرجسمانی[18]
به نظر شمس بسياری از انکارها و در حيرت ماندنها را بايد در درون خود فيلسوف ديد که به صورت آراء و نظريات وی تجلی پيدا کند. چنانکه دربارهی خيام، چنين اعتقادی دارد.
«شيخ ابراهيم بر سخن خيام اشکال آورد، که چون رسيد سرگردان چون باشد و گر نرسيد سرگردانی چون باشد؟ گفتم: آری صفت حال خود میکند هر گوينده. او سرگردان بود، باری بر فلک مینهد تهمت را، گاهی بر روزگار، باری بر بخت، باری به حضرت حق، باری نفی میکند و انکار میکند، باری اثبات میکند، باری "اگر" میگويد. سخنهايی درهم و بیاندازه و تاريک میگويد. مؤمن سرگردان نيست، مؤمن آن است که حضرت نقاب برانداخته است، پرده برگرفته است، مقصود خود بديد، بندگی میکند، عيان در عيان، لذتی از عين او درمیيابد. از مشرق تا به مغرب ملحد لا گيرد و با من میگويد درنم هيچ ظنی در نيايد. زيرا معين میبينم و میخورم و میچشم. چه ظنّم باشد؟ الا گويم: شما میگوئيد چنانکه خواهيد. بلکه خندهام گيرد». [19]
مبنای شمس در رد نظريات فلاسفه به "حدود عقل در درک الهيات" باز میگردد. به اعتقاد وی «عقل سست پای است. از او چيزی نيايد. اما او را هم بینصيب نگذارند. حادث است و حادث تا به در خانه راه میبرد. اما زهره ندارد که در حرم رود." [20]
به عبارت ديگر «عقل تا درگاه ره میبرد، اما اندرون خانه ره نمیبرد. آنجا عقل حجابست و دل حجاب و سر حجاب».[21]
مبنای ديگر در نقد فلاسفه اين ادعاست که آنان تصور میکنند نياز به نبوت ناشی از خلأ فلسفه و فلاسفه است. «آنچه افلاطون و توابع او گويند که اگر همه همچو ما بودندی انبياء حاجت نبودی، ژاژست. چون شنيد افلاطون که يکی بیعلاج زر میکند خاک را، و تو اگر مثل آن بکرديی، برادر آن بوديی. اکنون چون نمیتوانی و او را برخود مزيت بينی، چون متابعت او واجب نمیبينی».[22]
نمونههای نقد فقه
شمس «فقه» را از سهلترين علوم خوانده است. "از آن مشکلتر اصول فقه است و از آن سختتر اصول کلام و در نهايت علم فلسفه الهی." [23]
شمس شريعت محمدی را شرط اول حرکت به سوی عالم معنا میداند و در مقام تمثيل آن را به شمع تشبيه میکند. اما شمع را برای آن روشن میکنند که راه تاريک را طی کنند. وی با اين بيان آن دسته از فقهاء را که به بحثهای علمی مشغولند اما به مفاد اين دروس عمل نمیکنند, نظير شخصی توصيف کند که فتيل میسازد و بر میکند و در آن مینگرد. شمس میپرسد: "راهی نروی, فايده کند؟ به حقيقت کی رسی بد ان» [24]
نقد ديگری که شمس بر فقها وارد میکند, ورود در دنياست. فقيه دنياطلب, نه تنها راه به جايی نمیبرد بلکه امام بدی هم برای ديگران است. «حروف القسم ثلثه: الواو و الباء و التاء, يعنی وا... و باا... و تاا... که اين قوم که درين مدرسهها تحصيل میکنند جهت آن میکنند که معيد شويم, مدرسه بگيريم. گويند حسنيات نکو میبايد کردن, که درين محفلها میگويند تا فلان موضع بگيريم. تحصيل علم جهت لقمة دنیا وی چه میکنی؟ اين رسن از بهر آن است که از چه برآيند نه از بهر آن که ازين چه به چاههای ديگر فرو روند. در بند آن باش که بدانی من کی ام و چه گوهرم؟ و به چه آمدهام و کجا میروم؟ و اصل من از کجاست؟ و اين ساعت در چهام؟ و روی به چه دارم؟»[25] به اعتقاد شمس فقيهی که منصب حکومتی را در جامعهای ظالم میپذيرد, حکايتش حکايت کسی است که زر را بفروشد و در عوض مار و عقرب از مارگير بخرد؟[26] " آن که از منصب میگريزد از نور ايمان است اما عاشق منصب, نور را میفروشد و نار میخرد.
نقد سوم شمس آن است که از آفات واعظان و فقهاء آن است که ديگران را موعظه میکند اما از خود و نزديکانش غافل است. «در وعظ شيخ طعن زد که چه وعظ, دو سه ترانه بالای منبر بگويد, و کچولک کند. وعظ چرا خود را نمیگويد؟ چرا فرزندانش را نمیگويد, تا حاشا چنين نکنند؟ و زنش را چرا نمیگويد حاشا؟»[27]
نقد چهارم شمس بر فقهاء آن است که فقيهان چون با ظاهر کتاب و سنت کار دارند, کمتر به فقه اکبر توجه میکنند. فقه در حقيقت به معنی فهم عميق از اسلام است اما در تاريخ به کسی که فقه و اصول اصطلاحی را میداند گفته میشود. عيب بزرگ فقيه شدن آن است که در غير از آيات احکام, تفسير قرآن در ميان فقها جايگاهی ندارد. «معنی ظاهر قرآن را هم راست نمیگويند اين ائمه, زيرا که آن معنی ظاهر را نيز به نور ايمان توان دانستن و توان ديدن نه به نور هوا»
نقد افکار صوفيانه در "مقالات" به برخی عقايد صوفيه انتقاد شده است, از جمله به نظريه "و«حدت وجود" که در نزد حلوليه يافت میشود که تصور میکنند مجموع اشياء خدا نیست. «گفت دی از شکم مادر برون آمده است, میگويد من خدايم. بيزارم از آن خدای که از فلانه مادر بيرون آيد. خدا خداست.»[1] در جايی ديگر به زبان ساده و طنز عقايد «وحدت موجودات» را دست میاندازد: «دو عارف با هم مفاخرت و مناظره میکردند در اسرار معرفت و مقامات عارفان. آن يکی میگفت که آن شخص که بر خر نشسته است میآيد به نزد من آن خداست, آن ديگری میگويد نزد من خر او خداست.»[2] اعتقاد ديگری که شمس مکرراً در ميان صوفيه ايراد میکند, عقيده به «جبر» است. بسياری بزرگان فتوا به جبر دادهاند اما از نظر شمس طريق حقيقت جبر نيست. «اين بزرگان همه به جبر فرو رفتند اين عارفان. اما غیر نيز آن است, لطيفهای هست بيرون جبر. خداوند تو را قدری میخواند, تو خود را جبری چرا میخوانی؟ او تو را قادر میگويد, تو را قدری گويد, زيرا مقتضای امر و نهی و وعد و وعيد و ارسال رسل, اين همه مقتضای قدر است. آيتی چند هست در جبر, اما اندکست."[3] وی ضمن رد کلام برخی فلاسفه که «موجب بالذات» را در نقطه مقابل اختيار دانستهاند, میگويد اگر همه انبياء هم بگويند خداوند مختار نيست من نمیپذيرم. آن خدايی را طلب میکنم که فاعل مختار باشد و بساط خدای موجب مختار را بر هم زند. استدلال شمس در مختار بودن خدا بسيار ساده است. کمترين بندگانش که بر او پرتوی سايه زده است, فاعل مختار است و عاجز کردة خود نيست. هر ساعت هزار عالم بر هم میزند. از اين عاجزتر که باشد که کاری بکند و عاجز آن کار بماند, نتواند گردانيدن؟ و آن خود میگويد: او را اختيار نيست. او را بی اختيار میگويد.»[4] البته شمس فهم مبحث جبر و اختيار را بسيار مشکل میداند و معتقد است ميان جبر مقلدان و جبر محققان تفاوت است.[5] نقد سوم شمس متوجه دعاوی مرشدانی است که میخواهند سری در سرها داشته باشند و در عين حال خدا را هم ملاقات کنند. شمس حال اين افراد را به کرمکی تشبيه کرده که بر سرگين میجنبد و در عين حال آرزوی ديدن خدا را هم دارد. شمس به چنين دکان داری هشدار میدهد که هوس عارف شدن را از سرهايشان بيرون کنند. عارفان حقيقی «جانها کندهاند تا جگرشان پاره پاره شد و از ايشان فرد آمد و ايشان همچنان در آن مینگريستند. بعضی از ايشان را خدا، از نوحيات بخشيد و بعضی را شکم خون شد و خدا ايشان را بعد از آن که به مرگ رسيده بودند، حياتی نو بخشيد».[6] شمس از شيوخ دروغين به "راهزنان دين محمد" ياد کرده است. "همه موشان خانه دين محمد خراب کنندگان بودند".[7] اگرچه در مقابل هزاران موش گربههايی هستند که پاک کنندگان اين موشانند.[8] نمونه نقد رفتارهای صوفيانه 1. چله نشينی در سنت اهل تصوف، "چله نشينی" نوعی رياضت محسوب میشود. به اعتقاد شمس در اسلام چله نشينی وجود ندارد. به نظر وی چله نشستن به عنوان عبادت، سنتی بوده که در دين يهود جاری بوده اما سلوک انسان در اسلام از طريق جماعت است.[9] «شيخ احمد غزالی از اين چلهها نشست که اين بدعت است در دين محمد. هرگز محمد چله ننشست. آن در قصه موسی است، و اذ واعدنا موسی برخوان».[10] 2. نفی عبادت به دليل وصول به حقيقت شمس در شرح حديثی از پيامبر(ص) میفرمايد: «قومی گمان بردند که چون حضور قلب يافتند از صورت نماز مستغنی شدند و گفتند: طلب الوسيله بعد حصول المقصود قبيح. بر زعم ايشان، خود راست گرفتيم که ايشان را حال تمام روی نموده و ولايت و حضور دل، با اين همه ترک ظاهر نماز، نقصان ايشان است. اين کمال حال که ترا حاصل شد رسول را صلیالله عليه حاصل شد يا نشد؟ اگر گويد نشد، گردنش بزنند و بکشندش، و اگر گويد آری حاصل شده بود، گوئيم بس چرامتابعت نمیکنی، چنين رسول کريم بشير نذير السراج المنير؟»[11] البته حقيقت نماز در نزد شمس "حضور قلب" است، با اين همه فقرای محمدی که در صلوة حضور قلب میکوشند، صورت آنان را برای خوش آمد نفس رها نمیکنند.[12] شمس در آثارش اين اشکال را مطرح میکند که "بعضی چگونه است که تعبد نمیکنند و بزرگند" پس چنين پاسخ میدهد: «گفتيم که آن نقص است و لکن سخن با خطر است. اين سخن هوش دارید؛ اين که لابد بايد که از در درآيد کسی باشد که او بيرون در باشد اما آن خاصان که خدمت پادشاهند، ايشان در اندرون باشند. اما اين مشکل است وبا خطر عظیم. ماند شکال که مصطفی صلواتالله عليه خاص بود و عبوديت به جای میآورد! جواب: چون او قوت تمام داشت، در عبوديت ازو هيچ آن معنی نمیرفت، و در معنی عبوديت از او هيچ فوت نمیشد و بهره عبوديت دريافته بود. چون بر در بود خود اندرون میديد و چون اندرون بود خود را هم اندرون میديد. اما در ديگران ضعف بود و آن معنی کم میشد».[13] البته شمس ميان عبادت پيامبر(ص) و عبادت ديگران، تفاوت ماهوی قائل است. عبادت پيامبر(ص) استغراق بود و عملش عمل دل. «اما چون دانست که هرکس را به آن عمل حقيقی راه نباشد، وکم کسی را آن استغراق مسلم شود، ايشان را اين پنج نماز و سی روز روزه و مناسک حج فرمود تا محروم نباشند و از دگران ممتاز و خلاص يابند. و باشد که به آن استغراق نيز بوی برند. اگر نه گرسنگی از کجا و بندگی خدا از کجا و اين ظواهر تکليفات شرع از کجا و عبادت از کجا؟»[14] 3. خرقه پوشی شمس با سنت ظاهری صوفيه دربارهی خرقهپوشی موافق نيست و معتقد است که موضوع "خرقه" عميقتر از آن است که ايشان تصور کردهاند. به نظر وی خرقه حقيقی، صحبت و همدلی ياران است که مراد بر سر مريد خرقه میگذارد و مريد بر سر مراد. ثانياً لباس تأثيری در شخصيت معنوی انسان ايجاد نمیکند. به نظر وی: «خدای را بندگانند که ايشان همين که ببينند که کسی جامهی صلاح پوشيده و خرقه، او را حکم کنند به صلاحيت و چون يکی را در قبا و کلاه ديدند حکم کنند به فساد. قومی ديگرند که ايشان به نور جلال خدا مینگرند، از جنگ به در رفته و از رنگ و بو به در رفته. آن يکی را از خرقه بيرون کنی دوزخ را شايد، دوزخ از آن ننگ دارد، و کسی هست در قبا که اگر او را از قبا بيرون کنی بهشت را شايد. آن يکی در محراب نماز نشسته، مشغول به کاری که آنکه در خرابات زنا میکند به از آنست که او میکند. اگر کسی را هم لباس صلاح بود، و هم معنی صلاح، نور علی نور." [15] 4. نانخواهی صوفيه شمس دراويش نان را به شدت کوبيده است. صوفيانی که به قصد مال و دنيا دکانی باز میکنند، قطاعالطريق اهل سلوک محسوب میشوند. شمس میگويد: «خاک کهن يک عاشق راستين را ندهم به سر عاشقان و مشايخ روزگار که همچون شببازان که از پس پرده خيالها مینمايند به ازيشان، زيراکه آن همه مقرند که بازی میکنند و مقرند که باطل است، از ضرورت از برای نان میکنيم." [16] شمس در تحليل حديث "الفقر فخری" دراويش را به دو دسته تقسيم میکند: درويش غذا و درويش خدا. وی صراحتاً درويش خدا را بیارتباط با درويش غذا میداند. «درويشی به دلق چه تعلق دارد، که هر سالی نهصد هزار دينار خرج حجرههای آن درويش بودی، هر روزی ده گوسفند و خرجهای طيّارات خود به حساب نبود. لی معالله وقت میگفت و میرسيدش».[17] 5. سماع صوفيه شمس با سماع موافق بود و مولانا شيوه سماع را از وی آموخت. اما اين سؤال مطرح است که سماع ابداع صوفيان است و پيامبر(ص) سماع نکرده است، و آيا نمیتوان گفت شمس نيز از پیروی پیر خویش، سرباز زده است. شمس در پاسخ میگفت: حرامی خمر در قرآن هست، حرامی سبزک[18] نيست. گفتم: هر آيتی را سببی میشد، آنگه وارد میشد. اين سبزک را در عهد پيامبر نمیخوردند صحابه و اگر نه کشتن فرمودی. هر آيت به قدر حاجت فرو میآمد و به سبب نزول فرو میآمد. چون نزد رسول(ع) قرآن بلند خواندند صحابه، تشويش شد خاطر مبارکش را، آيت آمد: يا ايها الذين امنوا لاترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی»[19] وی بحثهای جالبی در انواع سماع مطرح نموده که برخی حرام، برخی مباح و برخی نيز واجبند. به نظر وی سماع بايد روحانی باشد، "و سماع جسمانی، خوردن است. آن خوردن او به نفس باشد، همه اکل شده باشد، ياکلون و يتمتعون کما تأکل الانعام"[20] به نظر وی مراتب سماعها عبارتند از: 1. سماع حقيقی که تجليات حق را در بردارد. 2. سماع حرام و آن سماع مقلدواری است که شخص در آن مقام نباشد. دستی که بی آن حالت بر آيد البته ان دست به آتش دوزخ معذب باشد و دستی که با آن حالت بر آيد، البته به بهشت برسد. 3. سماع مباح و آن سماع اهل رياضت و زهد است. 4. سماع واجب، سماع اهل حال است که همچون فریضهی نماز واجب است." [21] 5. نقد تنبلی صوفيه عارفان "ابتلا نوعی شاخص برای عارف محسوب میشود. احاديث زيادی مستند عارفان است که مؤمن به مرتبهای که قرب به حق پيدا کند، ابتلايش بيشتر میگردد. شمس در مقالات درویشانی را که از درويشی کشکول و تبرزين آن را انتخاب کرده و روحيه رنجکشی و خود را به زحمت انداختن را ندارند مذمت کرده است. وی با آنکه فقها را نقد میکند اما روحيه رنجکشی فقيهان را بر چنين درویشی ترجيح داده است. «اول با فقيهان نمینشستم، با درويشان مینشستم. میگفتم آنها از درويشی بيگانهاند چون دانستم که درويشی چيست و ايشان کجااند، اکنون رغبت مجالست فقيهان بيش دارم ازين درويشان. زيرا فقيهان باری رنج بردهاند. اينها میلافند که درويشيم. آخر درويشی کو؟"[22] نقد دعاوی عرفانی کتابهای عرفانی پر از دعاوی است که از کشف و کرامات عرفا حکايت میکند. شمس بسياری از اين دعاوی را با ترازوی کلام الهی، يعنی قرآن و سيره پيامبر(ص) نقد میکند. مشهورترين شطحياتی که اذهان با آن آشنا هستند، کلماتی است که از حلاج و بايزيد بسطامی باقی مانده است. دعوی بايزيد بسطامی مشهور است که بايزيد گفته است: "سبحانی ما اعظم شأنی" و نيز "ليس فی جبتی الا الله" عرفا در کتابهايشان اين کلام را ذکر کرده و در تحليل آن کوشيدهاند. در اينکه بايزيد بسطامی از عارفان نامبردار است نه شمس و نه مولانا و نه هيچ عارف ديگری ترديد نکردهاند اما چون از اين کلام، بوی ربوبیت میآيد دربارهی آن چون و چرا کردهاند. مولانا اين کلام را کلام عاشقی دانسته است که در مقام مستی بوده است و معتقد است پروردگار کلام کج عاشق را عفو کند، زيرا کف کژ اگرچه کژ است اما جزيی از آب و درياست. امام خمينی نيز در آثار عرفانيش، شطحيات را از نقصان سلوک شمرده و امثال حلاج و بايزيد را معفوّ دانسته است. شمس تبريزی نيز در چند موضع به طرح کلام بايزيد پرداخته و ضمن تأييد سخن مولانا، متابعت وی از محمد(ص) را کامل ندانسته است.[23] « بايزيد ذکری که به دل بود خواست که بر زبان بياورد چون مست بود سبحانی گفت».[24] به نظر شمس متابعت محمد(ص) به مستی نمیتوان کرد. «متابعت مصطفی به مستی نتوان کردن. او از آن سوی مستی است. به مستی متابعت هوشيار نتوان کردن. سبحانی جبر است، همه در جبر فرو رفته اند. ».[25] " بايزيد را اولياء تمام نمیدارند که آن درويش صادق بر سر گور او گذشت، انگشت به دهان گرفت و گفت: آه ميان اين درويش و خدا حجابی مانده بوده است." [26] به نظر شمس هرگز حق نگويد اناالحق. هرگز حق نگويد سبحانی. چون سبحانی لفظ تعجب است. حق تعالی چگونه از چيزی متعجب شود. بنده است که به گاه تعجب لفظ سبحانی را به کار میبرد.[27] برخی تصور کردهاند که سخن بايزيد، از جمله اسرار است. شمس در برابر اين ادعا میگويد، چرا در کلام پيامبر(ص) چنين اسراری يافت نمیشود. پيامبر(ص) جز موعظه، اسرار نگفته است. پيامبر(ص) جای جای نام اصحاب آورده اما بدون شرح، مانند اولوالالباب، اما از احوال ايشان ذکر نکرد، «ايشان خود را برهنه و رسوا کردند و او مستور و پوشيده. مصطفی در آرزوی ايشان میسوخت، مجال نبود، و اشوقاه میگفت. ابايزيد را اگر خبری بودی هرگز انا نگفتی».[28] نقد حلاج شمس کلام بايزيد را از حلاج پوشيده تر دانسته است. به اعتقاد وی "اناالحق سخت رسواست، سبحانی پوشيده ترک است".[29] آنگاه در تحليل اين کلام حلاج آورده که «هيچ کس نيست از بشر که در او قدری از انانيت نيست. موسی انا اعلم ممّن علی وجه الارض گفت! چيزی در او آمد، اين بگفت. حواله به خضر کردند. تا چند روز پيش او بود، آن از او بيرون رفت».[30] شمس "اناالحق" را در نقطه مقابل "عليکم بدين العجائز" دانسته و ضمن آنکه عجز و شکستگی را ستوده، عرفان و شناخت را با عجز متناسب میداند اما با "انا" خير. وی معتقد است که اگر حلاج از حقيقت حق خبر میداشت، اناالحق نمیگفت.[31] کلام حلاج از سر علّتی از دهان وی خارج شده و متابعت را رها کرده است.[32] شمس در تحليل علت سخن حلاّج، مراتب و مقامات سلوک را مطرح میکند، به اعتقاد وی حلاج به تصور آنکه وارد عالم ربانی شده است، اين کلام را ادا کرد و حال آنکه هنوز عالم روح، خود را تمام و کمال به وی نشان نداده بود. «در عالم روح طايفهای، ذوقی يافتند، فرود آمدند، مقيم شدند و از ربانی سخن میگويند. اما همان عالم روح است که ربانی میپندارند. مگر فضل الهی درآيد، يا جذبهای از جذبات، يا مردی که او را بغل بگيرد از عالم روح به عالم ربانی کشد، که در متابعت درآی که اين لطيفهای ديگر است، چه فرو آمدی آنجا؟ منصور را هنوز روح تمام جمال ننموده بود، و اگر نه اناالحق چگونه گويد؟ حق کجا و انا کجا؟ اين انا چيست؟ حرف چيست؟ در عالم روح نيز اگر غرق بودی حرف کی گنجيدی؟ الف کی گنجيدی؟ نون کی گنجيدی؟»[33] ابن عربی محيیالدين عربی که پدر عرفان نظری خوانده شده است و همه عارفان پس از وی در برابر وی خضوع ورزيدهاند، همعصر با شمس و مدتها معاشر و مصاحب وی بوده است، و با آنکه وی را "کوه" خوانده است، اما تحت تأثير جذبه ابن عربی قرار نگرفته و مريد وی نبوده است. شمس بارها به نقد ابن عربی پرداخته و وی را در "متابعت" کامل ندانسته است.[34] در مقالات حکايتی است که از انس شمس با ابن عربی حکايت میکند: «در سخن شيخ محمد اين بسيار آمدی که فلان خطا کرد و فلان خطا کرد، و آنگاه او را ديدمی خطا کردی. وقتها با او بنمودی، سر فرو انداختی، گفتی: فرزند! تازيانه میزنی قوی، يعنی قوی میرانی، کوهی بود. کوهی! مرا درين هيچ غرض نيست، اما صدهزار همچو اينها به هربار که کلابه میگردانيد، فرو میافتاد و میريخت. مثلاً او در حالی بودی، از آن حال خود حکايت کردی، من با او بنمودمی که درين مقام چگونه ايستادی. مثلاً روزی با اين افتاده بوديم که هر حديث که هست، نظير آن در قرآن باشد، اين حديث صحیح باشد. او حديثی روايت کرد و گفت: نظير اين در قرآن کجاست؟ من ديدم که آن دم او را حالتی است، خواستم که او را از آن تفرقه به جمع آرم، به سخنی که مناسب اين سؤال او باشد، گفتم: آن حديث که میفرمايی اختلاف است که حديث هست يا نه، اما نظير اين حديث که «العلماء کنفس واحدة» در قرآن کجاست؟ او پنداشت که من ازو سؤال میکنم، زود جواب گفت که «انما المؤمنون اخوة... و ما خلقکم و لابعثکم الا کنفس واحدة» بعد از آن به خود فرو رفت، دانست که غرض من سؤال نبود، غرض من چه بود، می گوید: ای فرزند، تازيانه قوی میزنی. اول فرزند میگفت، آخر فررند میگفت، و خندهاش میگرفت، يعنی چه جای فرزند است."[35] از جمله نقدها و تازيانههايی که شمس به ابن عربی زده است دعوی ابن عربی است که "محمد پردهدار ماست". وی در نقد اين جمله به ابن عربی میگويد، آنچه در خود میبينی، چرا در محمد نمیبينی؟ هرکسی پردهدار خود است. به نظر شمس آنجا که حقيقت معلوم است، دعوت کجاست؟ و کن و مکن کجاست؟ «گفتم: آخر آن معنی او را بود و اين فضيلت دگر مزيد، و اين انکار که تو میکنی بر او، و اين تصرف، نه که عين دعوت است؟ مرا که برادر میخوانی و فرزند، نه که دعوت است؟ پس دعوت میکنی و میگويی دعوت نبايد کردن!" [36] و ضمن نقد سخن ابن عربی، مقام بزرگ وی را پاس میدارد. «نيکو همدرد بود، نيکو مونس بود، شگرف مردی بود شيخ محمد، اما در متابعت نبود. يکی گفت: عين متابعت خود آن بود. گفتم: نی متابعت نمیکرد."[37] نقد نقد شمس اگرچه شمس به نقد عارفان از موضع دعاوی که دارند پرداخته است اما ادعاهای خود وی نيز از اين منظر قابل انتقاد است. شمس در مقالات دربارهی حسن و جمال خويش اظهاراتی کرده که اگرچه در حد کلمات بايزيد و حلاج نيستند، اما از آنها بوی دعوی و انانيت استشمام می گردد. از جمله میگويد: «من از آنها نيستم که چيزی را پيشباز روم، اگر خشم گيرد و بگريزد من نيز ده چندان بگريزم. خدا بر من دهبار سلام میکند، جواب نمیگويم، بعد دهبار بگويم عليک، و خود را کر سازم. اکنون هله بايست تا بايستیم، خشم گير تا خشم گيریم». [38] 2. مقالات شمس، ص 183 3. مقالات شمس، ص 103 1. مقالات شمس، ص 245 2. مقالات شمس، ص 635 3. مقالات شمس، ص 91 [6] . مقالات شمس، ص 89. [7] . مقالات شمس، ص 613. [8] . مقالات شمس، ص 613. [9] . مقالات شمس، ص 171. [10] . مقالات شمس، ص 323. [11] . مقالات شمس، ص 140. [12] . مقالات شمس، ص 208. [13] . مقالات شمس، ص 742. [14] . مقالات شمس، ص 613. [15] . مقالات شمس، ص 149. [16]. مقالات شمس، ص 91. [17] . مقالات شمس، ص 281. 1. حشیش که از مواد مخدّر محسوب می شود. [19] . مقالات شمس، ص 74. [20] . مقالات شمس، ص 80. [21] . مقالات شمس، ص 72 و 73. [22] . مقالات شمس، ص 249. [23] . ضل من قال: سبحانی ما اعظم شأنی. يعنی اين حق میگفت؟ حق چگونه متعجب باشد از ملک خود؟ تعجب چون جايز بود؟ اين گوينده او بود، اما ازو نگيرد که بیخود بود، چون به خود آمد، مستغفر شد. مقالات شمس، ص 657. [24] . مقالات شمس، ص 690. [25] . مقالات شمس، ص 690. [26] . مقالات شمس، ص 117. [27] . مقالات شمس، ص 186. [28] . مقالات شمس، ص 728. [29] . مقالات شمس، ص 621. [30] . مقالات شمس، ص 621. [31] . مقالات شمس، ص 262. [32] . مقالات شمس، ص 210. [33] . مقالات شمس، ص 280. [34] . وقتها شيخ محمد سجود و رکوع کردی و گفتی: بنده اهل شرعم. اما متابعت نداشت. مقالات شمس، ص 304. [35] . مقالات شمس، ص 240. [36] . مقالات شمس، ص 299. [37] . مقالات شمس، ص 299. [38] . مقالات شمس، ص 273. و نيز ر. ک . مقالات ص 148، 623، 74، 82.
1. مقالات شمس، ص 105.
2. مقالات شمس، ص 90.
[3] . مقالات شمس، ص 78.
[4] . مقالات شمس، ص 262.
[5] . مقالات شمس، ص 263.
[6] . مقالات شمس، ص 268.
[7] . مقالات شمس، ص 91.
2. مقالات شمس، ص 127.
3. مقالات شمس، ص 221.
1. مقالات شمس، ص 178.
2. مقالات شمس، ص 82.
3. مقالات شمس، ص 288 .
1. مقالات شمس، ص 250.
2. مقالات شمس، ص 60.
3. مقالات شمس، ص 23.
1. اگر شهاب, حکيم هريوه شنيدی که میگويم از گريه جمادات و خنده جماداتی, نيشابوريان گفتی اين چه باشد؟ عقل فلسفی بدان نرسد. ص 118
2. مقالات شمس، ص 192.
3. مقالات شمس، ص697.
4. . مقالات شمس، ص 301 .
1. مقالات شمس، ص 307.
2. مقالات شمس، ص 180 .
3. مقالات شمس، ص 711.
4. مقالات شمس، ص 711
1. مقالات شمس، ص 741
2. مقالات شمس، ص 178
3. مقالات شمس، ص 147
1. مقالات شمس، ص 151