علی تاجدینی


"پدر سرگی" داستان پرنسی است که قرار است به دلیل رشادتها و هیکل قوی و زیبایش آجودان تزار نیکلای اول شود. وی که همیشه در زندگی می خواسته اول باشد، دچار غرور و نخوت است. برای ازدواج دل به زنی می بندد اما به زودی می فهمد که زن از مدتی قبل معشوق تزار بوده است. از این قضیه همه اهالی شهر خبر داشتند جز پرنس. این واقعه به قدری تأثیر تلخی بر وی می نهد که از تمام مقامات دولتی خود را خلع کرده و به گوشه انزوا در دیری در کوهستان پناه برده و به عبادت خدا مشغول می شود، خود را از لذتهای دنیوی به کلی دور می دارد. ا فقط یک غریزه را از گذشته با خود حمل می کند و آن اول شدن در رسیدن به مقام اسقفی است. در این سالها همچنان غرور در او هست اما به صورت خفته و وی در طول داستان با آن دست به گریبان است. در یکی از روزهای زندگی "پدر سرگی"، زنی هوسباز با دوستانش شرط می بندد که "پرنس کاساستکی" یا همان "پدر سرگی" را به دام می اندازد. از همین رو زن از کالسکه پیاده شده و کمی در جنگل راه می رود تا به دیر پدر برسد. هوا سرد است . او در می زند. به بهانه آنکه راه گم کرده است و به کلیسا پناهنده شده التماس کنان تقاضای کمک می کند. پدر پس از کلنجار با خود در را باز می کند و با بی اعتنایی اتاقی را که در مجاورت اتاق خود است به وی می دهد. در کلیسا کسی نیست جز پدر و این زن. زن تمام عشوه های زنانه خود را به کار می گیرد و به بهانه مریضی از پدر می خواهد که نزدش بیاید. پدر با نفس خود در جنگ است و دائماً به خداوند التجا می کند. عاقبت از جا بر می خیزد و برای آنکه دیو شهوت را کنترل کند، به انبار رفته و تبری را بر می دارد و بعد یک بند انگشت خود را قطع می کند. درد شدیدی آغاز می شود. با دستمال آن را می بندد، و در حالی که از انگشتش خون می چکد به نزد زن می آید. زن وقتی حال پدر و خونریزی را می بیند، لباسهایش را پوشیده و عذرخواهی کرده و چند ساعت بعد آنجا را به قصد رسیدن به کالسکه ترک می کند. این زن از آن شب دچار تحول معنوی می شود و بعد ها از قدیسه های بزرگ می گردد. آوازه این عمل خارق العاده در اطراف می پیچد و پدر بیش از گذشته محبوبیت می یابد. از همه جای شهرها و دهات ها هر روز به دیدنش می آیند و به وی تبرک می جویند. در یکی از آن روزها تاجری که دخترش دچار بیماری عصبی است خود را به دیر پدر می رساند و در انبوه جمعیت به او نزدیک شده و عاجزانه از وی می خواهد که دست شفا بر سر دخترش بکشد، پدر قول می دهد که این کار را انجام دهد. وی را در یکی از اتاقهای کلیسا می خوابانند. وقتی پدر به نزدش می آید زن به وی اظهار علاقه می کند و عاقبت پدر از روی شهوت وی را در آغوش می کشد. اما لحظه ای بعد می فهمد که کار بسیار بدی انجام داده و با خود درگیری پیدا می کند. اگر دختر ماجرا را برای پدرش بگوید چه اتفاقی می افتد؟ همان شب لباسهای دهاتی را به تن می کند و موهایش را کوتاه کرده و با وضعیتی جدید که به راحتی نمی شد او را شناخت از دیر به قصد گم و گور کردن خارج می شود. به دره ای می رسد با خود کلنجار می رود و خود را سرزنش می کند که ایمانی به خدا ندارد و بهتر است دست به خودکشی بزند. در همین اثنا خوابش می برد. در خواب دوران بچگی خود را می بیند. در خواب "پاشنکا" دختر همسایه را می بیند. فرشته ای به او می گوید که راه نجات تو در دست "پاشنکا" است. از خواب که بر می خیزد خوشحال می شود که خداوند برای او راه نجاتی از مخمصه نشان داده است. پس از طی مسافت زیادی به منزل پاشنکا می رسد. او پیر زنی است فقیر که در حال حاضر از فرزندان و داماد مریضش نگاهداری می کند. هر چه از راه تعلیم موسیقی در می آورد خرج خانه می شود. پدر سرگی با پاشنکا در خانه اش ملاقات می کند و او با ناباوری ورود پدر را خوش آمد می گوید. پدر از پاشنکا عاجزانه می خواهد که او را نصیحت کند. صحبت های زیادی آن شب بین او پاشنکا رد و بدل می شود. صبح از خانه بیرون میزد و از روستایی به روستایی دیگر می رود. با گدایی و گمنامی روزگار می گذراند و در خدمت دیگران است. به تدریج خدا در او تجلی می کند. ماهها بدین منوال گدایی می کند و هر چه در می آورد به مستمندان می بخشد. یک روز پلیس او را بازداشت کرد. او می گوید شناسنامه ندارد و بنده خداست. به جرم ولگردی محکوم می گردد و به سیبری فرستاده می شود. در سیبری به صورت کارگر اجیر در نزد دهقان پولداری می ماند، اکنون در باغ میوه داری دهقان کار می کند و به بچه های اربابش درس می دهد و از بیماران پرستار می کند .

*******************
داستان پدر سرگی، داستان سیر و سلوک عرفانی است. با خواندن کتاب و تصویرهای زنده ای که تولستوی خلق کرده به راحتی می توان حدس زد که تولستوی تجربیات سلوکی و معنوی پر باری داشته است و صورت داستان با واقعیت زندگی عارفانه تا حد زیادی  منطبق است.


تولستوی در این داستان به خوبی نشان داده که بزرگترین مانع نجات معنوی غرور و خود پسندی است. وی به خوبی نشان داده که آدمی می تواند خود را از تمام لذتهای مادی محروم کند برای آنکه در میان مردم شهرت یابد. به قول مولانای بزرگ حب دنیا اگر ماراست، حب شهوت و جاه اژدهاست. نفس آدمی دارای این خاصیت است که حاضر است نخورد و نیاشامد و غریزه شهوت را سرکوب کند اما نه به خاطر خدا بلکه رسیدن به قدرتی بزرگتر و آن محبوب و معشوق دیگران واقع شدن. به قول ویکتور هوگو سلطنت های به ظاهر معنوی نظیر دستگاه اسقفی از نظر اهمیت قابل مقایسه با سلطنت تزار و ناپلئون نیست. سلطنت های دنیوی درمقابل سلطنت هایی که در لفافه ای از قداست و معنویت است حقیر است. در این داستان به زیبایی تمام تولستوی نشان داده که "پرنس کاساستکی" که از زیبایی های دنیوی همه چیز را داشت، به کلیسا می رود که به دنیایی بزرگتر دست یابد. قصه او خالص نبود و به تعبیر قرآن حرکتش لله و لوجه ا... نبود بلکه ترک دنیا برای دنیا بود. تولستوی می نویسد کسی به راز او پی نمی برد جز خواهرش که از حیث غرور و همت همسنگ او بود. "می فهمید  که برادرش راهب شده است که برتر از کسانی باشد که خود را از او برتر می شمردند و درست می فهمید. برادرش با ورود به صومعه نشان می داد که آن چه را که در نظر دیگران چنین مهم می آید و او خود پیش از آنان مهم می شمرد خوار می دارد و خود را به پایگاهی بر کشیده است که از فراز آن بر کسانی که پیش از آن به آنها رشک می برده است فخر بفروشد." البته این غرور با احساس مذهبی در هم آمیخته بود و سرخوردگی وی از ازدواج را با ایمان به خدا جبران می کند. تولستوی به  خوبی و در حد رساله ای اخلاقی که به زبان هنر نوشته شده، نشان می دهد که راه خدا را با انگیزه غیر خالص نمی توان پیمود و یافتنی که از صداقت ناشی نشود راه به جایی نمی برد. پرنس کاساستکی تصور می کرد راه خدا نیز با رکوع و سجود به دست می آید و حال آنکه نمی دانست به قول شمس تبریزی در این راه، شکسته دلی و عجز می خرند و طریق بیشانی نیست بلکه نیاز و تمنا و بیچارگی حقیقی است. به قول تولستوی "دعا می خواند به سجده می افتاد حتی بیش از معمول. اما دعایش فقط زبانی بود و روحش در آن شرکتی نداشت" "پدر سرگی" استاد و مرشدی داشت که وسوسه هایش را با وی در میان می گذاشت. مرشد پیر در نامه خود نوشته بود: "علت مشکلات او غرور است. برای او توضیح داده بود  که فوران خشم او به آن سبب بوده که هر چند از راه تواضع از مناصب روحانی چشم پوشیده است اما در این کار به خدا نظر نداشته بلکه هدفش از ضای غرور خود بوده است. غرور ناشی از زندگی اشرافی هنوز در تو خاموش نشده است. من به تو فکر کردم، فرزندم! و برایت دعا کردم و خدا این فکر را در من القا کرد تا به تو ابلاغ کنم و بگویم: به شیوه گذشته به مبارزه ادامه بده و از تواضع غافل مباش." تولستوی در این اثر عارفانه به خوبی نشان داده که "خودشکنی" رویه دیگر خداشناسی است. وی در تجربه ای مشترک با عارفان نشان داده که باطن را باید از نفسانیات و به قول عارفان حجابهای ظلمانی و نورانی خالی کرد تا نور معرفت در آن راه یابد. به تعبیر روایات معصومین تا زمانی که در خانه دل ، سگ حرص و آز و غرور و خودخواهی است، فرشته داخل نمی شود. تولستوی در این قصه و در سایر آثار خود تأکید می کند که دانش نیز حلال مشکل نیست و بلکه بر عکس درونی که تیره است با افزایش علم و اطلاع تیره تر می شود. و این آموزه مهم مکتب عرفانی است که "العلم حجاب الاکبر" در جایی از داستان تولستوی وسوسه های پدر سرگی را که تشریح می کند  به دو خصلت وی می رسد. او در آن واحد هم شک می کرد به خدا و تعالیم دین و هم وسوسه شهوت وی را رها نمی کرد. "رنج او از دو منبع بود یکی شک و دیگری شهوت. و این دو دشمن همیشه با هم بر او می تاختند. او گمان می کرد که این دو باهم رابطه ای ندارند و هر دو دشمن مجزایند. حال آنکه یکی بودند. همین که بر شک چیره می شد آتش شهوت نیز به خاموشی می گروید. اما او خیال می کرد که این دو بلا از دو شیطان جُداست و جدا جدا با آنها می جنگید." یقینی که در اینجا تولستوی مطرح می کند از قبیل یقین استدلالی و منطقی نیست که این یقین در برابر  شیر شهوت به قول مولانا همچون روباهی است و توان مقابله با امیال نفسانی را ندارد. این یقین نوری است که خداوند بر قلب مومن می تاباند و همه آتش های هوا و هوس را خاموش می کند. این همان نوری است که در حدیث است که وقتی مومن می خواهد از روی جهنم رد شود، جهنم به وی می گوید زود رد شود که نور تو آتش مرا خاموش خواهد کرد. تولستوی در فصل هایی از کتاب حقیقتاً درگیری انسان با شیطان و نفس اماره را به هنرمندی تمام توضیح داده است. تولستوی خود بیش از 30 سال از عمر شریفش را در راه مبارزه با نفس گذراند. بخش اعظمی از کتاب "اعترافات" و یادداشت های وی داستان مراقبه دائمی او و محاسبه نفس وی است. این تجربیات شخصی به تولستوی کمک کرده که فصل هایی از رمان را از نظر شکوه و زیبایی به اوج خود برساند. در فصل چهار کتاب تصویری از زن زیبای ثروتمندی ارائه شده که از شوهر خود طلاق گرفته و اهالی شهر را با دیوانگی های خود به حیرت می انداخت. نام این زن "ماکوکینا" بود. وی از کالسکه چی می پرسد

"این راه به کجا می رود؟"
"به صومعه"
"یعنی همان جا که این پدر سرگی معروف گوشه گرفته؟"
"بله، همان جا"
"همان کاساتسکی، عاکف زیبا"
"بله"
خانمها و آقایان، برویم سراغ کاساتسکی. در تامبینو استراحت می کنیم و غذا می خوریم."  
"در غیر این صورت نمی توانیم به خانه برگردیم."
"چه عیب دارد؟ شب را مهمان کاساتسکی می شویم."
"صومعه یک مهمانخانه دارد که بسیار خوب است. من وقتی از ماخین دفاع می کردم آنجا ماندم."
"نه، من شب را پهلوی خود کاساتسکی می مانم."
"این کار ابداً ممکن نیست. حتی شما که همه کار می توانید بکنید اینجا سپر می اندازید."
"ممکن نیست؟ شرط می بندیم."
"خوب، اگر شما شب را با او بگذرانید هر چه بخواهید می دهم."
"به دلخواه"
"از طرف شما هم همینطور!"
"بسیار خوب، برویم!"

به سورچیان ودکا دادند و صندوقی حاوی پیراشکی و شراب و شیرینی برای خود برداشتند. بانوان خود را در پالتوهای پوست خود پیچیدند. سورچیان با هم بحث می کردند که کدام یک جلو برود تا عاقبت جوان ترین شان که بسیار پرشور  بود یکبر نشسته شلاقش را به صدا درآورد و فریادی کشید و زنگوله ها به صدا درآمدند غژاغژ سرنده های سورتمه روی برف بلند شد. سورتمه ها نرم، و می شود گفت بی هیج لرزشی، می لغزیدند. اسب میانی که دمش زیر تسمه ی کفل گره خورده بود به نرمی و چالاکی می تاخت. راه هموار گفتی به سرعت از زیر آنها واپس می لغزید و سورچی ها با خودنمایی افسارها را بر پشت اسبها می کوفتند. یکی از وکلاو افسری که روبروی ماکوکینا نشسته بودند از هر دری حرف می زدند، آسمان و ریسمان، اما ماکوکینا، پالتو پوست خود را تنگ بر خود پیچیده، بی حرکت نشسته در فکر فرو رفته بود. در دل می گفت: "همه اش همان است و همیشه هم رذالت و حقارت! همه اش همین صورت های سرخ و براق که گند عرق و سیگار برگ از آن می آید. همه اش همان حرف ها و همان کثافت کاری ها و همه اش درباره ی همان چیزها! و چه قدر هم از خودشان راضی اند و یقین دارند که جز این نباید باشد و تا دم مرگ به همین راه ادامه می دهند. ولی من نمی توانم. این جور زندگی برای من فقط مایه ملال است. من چیزی می خواهم که زندگی را زیر و رو کند. دست کم مثل ماجرایی که بر سر آن ساراتفی هاآمد. اگر اشتباه نکنم ساراتفی بودند. با سورتمه در سرما آن قدر رفتند که همه یخ زدند... حالا اگر این رفقای ما بودند چه می کردند؟ حتماً با بی غیرتی هر یک فکر نجات خود بود. هر کس به فکر خود. لابد من هم غیر از این ها نمی بودم. اما من دست کم خوشگلم. این ها هم این را می دانند. اما این راهبک! یعنی واقعاٌ چشمش برای زیبایی زن ها کور است؟ نه، این ها همه یک زن خوشگل را که ببینند زانوشان سست می شود. مثل همان دانشجوی دانشکده ی افسری، پائیز گذشته، واقعاٌ چه قدر احمق بود.))

گفت: "ایوان ایوانویچ!"
"امر بفرمائید!"
"چند سالش است؟"
"کی چند سالش است؟"
"کاساتسکی دیگر؟"
"گمان می کنم چهل سال و اندی"
"هر کسی را که برود سراغش می پذیرد؟"
"بله، اما نه همیشه!"
"این پتو را بپیچید دور پاهای من. نه این جور! وای چقدر بی عرضه اید! نه، بیشتر! گرم تر، این طور! لازم هم نیست پاهایم را این جور بچلانید."
عاقبت به جنگلی رسیدند که حجره ی راهب در آن بود. ماکوکینا از سورتمه پیاده شد و به دیگران گفت که به راه خود ادامه دهند. آنها سعی کردند که او را از خر شیطان پایین آورند اما ماکوکینا به خشم آمد و به آنها دستور داد که به راه خود ادامه دهند. آنها رفتند و او با آن پالتو سفیدش که از پوست سگ بود به راه باریکی به غار راهب می انجامید رفت. وکیل از سورتمه پیاده شد و به تماشا ایستاد.

پدر سرگی شش سال بود که در این زاغه منزوی بود. چهل و نه سال داشت. زندگی اش همه محنت بود، اما نه به سبب روزه داشتن و دعا خواندن. اینها زحمتی نداشت. مشقت اصلی مبارزه ی باطنی بود، مبارزه با خود به طوری که هیچ انتظار نداشت که کار تا به این اندازه دشوار باشد. رنج او از دو منبع بود. یکی شک و دیگری شهوت.  در دل می گفت: " خدا، خدا! چرا به من ایمان استوار نمی بخشی؟  حتی قدیسان با بلای شهوت در جنگ بوده اند. حدیث آنتونیو قدیس و دیگران... اما ایمان آنها محکم بود، حال آنکه برای من لحظات و ساعت ها و روزهایی می رسد که دلم خشکیده و از شهد جانبخش ایمان خالی است. چرا این دنیا را با این همه زیبایی آفریده ای و بهره گیری از آنها را گناه قرار داده ای و بندگانت را به پرهیز از آنها سفارش کرده ای؟ چرا وسوسه را برای ما آفریده ای؟ وسوسه! ولی آیا همین وسوسه نیست که من می خواهم از شادی ها لذت های زندگی بگریزم و برای آخرت توشه ای به جایی بفرستم که شاید موهوم باشد؟" و از این فکر خود به وحشت افتاد و از خود بیزار شد. با خودگفت: "موجود پلید! با این ایمان سست می خواهی قدیس بشوی؟" و به خود بد گفت و شروع کرد دعا خواندن، اما همین که به دعا خواندن پرداخت تصویر جاندار خود را در زمانی پیش نظر آورد که در صومعه عشای ربانی را در کلیسا اجرا می کرد و لباس و کلاه چنین و چنان داشت و هیئتی شاهوار، و سر تکان داد و در دل گفت: " نه، این درست نیست. اینها همه فریب است. مردم را می توان فریب داد اما خود و خدا را ممکن نیست. من کجا و روحانیت آسمانی کجا! من یک آدمک مضحک در خور ترحم بیش نیستم!" و دامن ردای خود را کنار زد و پاهای لاغر خود را در زیر شلواری دید و پوزخندی زد و سر جنباند. آن وقت دامن ردا به جای خود باز آورد و شروع کرد به خواندن دعا و خاج کشیدن و سجده کردن. گفت: " آیا ممکن است که این بستر گور من باشد؟" و پنداری شیطانی بود که در گوشش گفت: "بله، بستری که خانه تنهایی است گوری بیش نیست. اینها همه دروغ است!" شانه های عریان زن بیوه ای را در نظر آورد که زمانی با او رابطه ای داشت. خود را تکان داد و دنبال دعای خود را گرفت و چون قواعد صومعه را به پایان رساند انجیل را برداشت. آن را باز کرد و از قضا انجیل بر صفحه ای باز شد که او اغلب از بر می خواند: "خدایا من به تو ایمان دارم. کمکم کن تا با سستی ایمان بجنگیم." و همه ی تردید هایی که دلش را اسیر داشت از میان رفت . همانطور که چیزی را با احتیاط بسیار در تعادلی نا استوار در جایی قرار دهیم او نیز ایمان خود را پایه ای لرزان بازگذاشت و با احتیاط واپس رفت تا مبادا فرو افتد. چشم بند را بر چشم آراست و آرامش خود را بازیافت و دعایی را که از اوان کودکی پیش درآمد خوابش بود خواند: "خدایا مرا بپذیر، خدایا مرا بیامرز!" و نه فقط احساس آرامش کرد بلکه دلش سرشار از شادی شد. خاج کشید و روی تخت باریک خود خوابید و لباس تابستانی اش را زیر سر گذاشت. فوراً به خواب رفت و در خواب سبکش خیال کرد که صدای زنگوله ی سورتمه می شنود. صدای کوفتن در را نیز شنید. اما نمی دانست که خواب می بیند یا بیدار است. برخاست و نشت ولی به حواس خود اعتمادی نداشت. صدای دق دق بر در حجره مکرر شد. بله، صدای در بود. کسی به  حجره ی او آمده بود و همراه با صدای کوفتن در صدای زنی نیز به گوش رسید. "خدایا، یعنی آنچه در کتاب زندگی قدیسان نوشته است حقیقت دارد؟ آیا به راستی شیطان برای اغوای انسان به گناه به صورت زنی در می آید، بله، صدای زنی است، و چه صدای نرم و آزرمگین و چه دلنشین! وای!" و تفی بر زمین انداخت تا شیطان را از خود دفع کند. با خود گفت: "نه، اوهام است!" و به گوشه ای که چهار پایه ی دعایش بود رفت و به شیوه ای که عادت داشت، و همان حرکتش اسباب تسلایش بود و شادی در دلش القا می کرد، زانو زد. گیسوانش از روی پیشانی اش که دیگر طاس شده بود بر چهره اش فرو ریخته بود و پیشانی خود را بر فرش کوچک سرد و مرطوب نهاد. (باد از زیر حجره به درون می وزید.) دعایی را که پیر پارسایی پی من به او یاد داده و معتقد بود برای دفع صورت و صداهای موهوم موثر است از مزامیر خواند. اندام لاغر و سبکش را به آسانی بر پاهای لاغر اما نیرومند خود بلند کرد و کوشید که همچنان دعا بخواند. اما به جای خواندن دعا بی اختیار گوش تیز کرد. می خواست بیشتر بشنود. اما همه چیز آرام بود. آب از گوشه ی سقف قطره قطره به درون لگنی که زیر آن بود می چکید. بیرون فضار را مه گرفته بود و مه برف روی زمین را فرو می خورد. آرام بود. بسیار آرام. ناگهان صدای خش خش از زیر پنجره شنید و همان صدای شیرین و آزرمگین پیشین را، که فقط ممکن بود از حنجره ی زنی زیبا بیرون آید، شنید که می گفت: "بگذارید بیایم تو، برای رضای مسیح در را باز کنید..." گفتی تمام خون او در قلبش ریخت و همان جا جمع شد. به زحمت می توانست نفس بکشد. "خدایا، به کمکم بیا. دشمنانت را نابودکن..." "من که ابلیس نیستم" پیدا بود لبانی که این کلمات از آن بیرون آمد خندان اند. "من ابلیس نیستم. زن گنهکاری هستم که راهم را گم کرده ام. گمراه نیستم.  
گمرا نیستم.