<< تولستوی و سینما >>
تولستوی و سینما
*علی تاجدینی*
اواخر عمر تولستوی مصادف است با اوایل خلق سینما توسط برادران لومیر. در دیداری که تولستوی از دستگاه فیلمبرداری داشته است، نکاتی را دربارة سینما و فیلمنامه مطرح میکند که هوشمندی این نویسنده بزرگ را در پدایش هنری که در آینده ادبیات رادر سایه خویش قرار میدهد، خاطر نشان میسازد.
در زمان تولستوی فیلمها صامت بودند و هنوز فیلمنامه به شکل امروزی آن خلق نشده بود. تولستوی به نوعی ادبیات به نام فیلمنامه اشاره میکند که با ادبیات به شکل کلاسیک آن متفاوت است. وی از این اتفاق جهانی اظهار خرسندی میکند.
تولستوی در صدد بود فیلمنامهای بنویسد. از امتیازات تولستوی آن است که برخلاف داستایفسکی که به عالم درون توجه داشت به حوادث بیرونی توجه داشت و از این نظر به سینما خیلی نزدیک بود. به همین دلیل اکثر رمانهای تولستوی به صورت آثار سینمایی درآمده است.
تولستوی به دلیل نظرگاهی که دربارة هنر متعهد داشت از تاجر مسلکی سینما به عنوان عیب بزرگ اخلاقی سینما هشدار میدهد. متن زیر دیدگاه تولستوی دربارة سینما و فیلمنامه است که در قالب مصاحبهای که با وی صورت گرفته به صورت زیر چاپ میشود.
«- خواهید دید که این دستگاه سادة فیلم در زندگی ما انقلابی به راه خواهد انداخت ـ منظورم در زندگی نویسندگان است. این وسیله به مثابة حملة مستقیمی است به شیوههای قدیمی نویسندگی. ما باید خودمان را به این پردة پر سایه و روشن دستگاه سرد نمایش فیلم عادت بدهیم و شیوههای نوینی را برای نویسندگی اختیار کنیم. من دربارة این مسئله زیاد تعمق نموده و به گمانم آینده را به درستی پیشبینی کردهام.
و معهذا به این آینده خوشبین هستم. این تعویض سریع صحنه و این معجون احساسات و تجربهها خیلی نافعتر از آن نثر سنگین و کشداری است که ما نویسندگان به آن عادت کردهایم. به زندگی نزدیکتر است، چرا که در زندگی گذر از یک مرحله به مرحلهای دیگر به سرعت جریان مییابد و عواطف و احساسات روح به مثابه طوفانی سریع میگذرد. سینما کلید راز «حرکت» را یافته است و درست به همین دلیل است که وسیلهای است عالی.
هنگامی که من پیس «لاشهزنده» را مینوشتم با اشکالات بیشماری روبرو بودم چرا که صحنهها و تصاویری کافی در دست نداشتم و در ضمن نمیتوانستم به سرعت دلخواه از یک واقعه به واقعهای دیگر پیس را منتقل کنم. صحنة تئاتر مانند لقمهای در گلوی من گیر کرده بود و مجبور شدم که از نمایشنامه صحنههایی را کنار بگذارم تا خود را با الزامات زیباییشناسی و اسلوب تئاتر هماهنگ کنم. بخاطر می آورم که زمانی کسی به من گفته بود که در تئاتر صحنة چرخندهای درست کردهاند به طوری که 1 یا 2 صحنه را میشد بدون افتادن پرده از قبل آماده کرد. من مانند یک بچه شادمان شده، به خودم اجازه دادم که یک نمایشنامة 10 صحنهای بنویسم. ولی حتی در آن هنگام هم ایمان کافی به اسلوب تئاتری پیدا نکردم.
ولی سینما عالیست چرا که به سرعت میتوان داستان را از یک صحنه به صحنهای دیگر منتقل کرد. دریا را میبینيم و ناگهان ساحل و شاید یک شهر و بعد یک کاخ و تراژدیای که در کاخ در جریان است «همیشه تراژدیهایی در کاخ در جریان است، همچنانکه در آثار شکسپیر هم میبینیم.»
من همیشه در نظر داشتهام که سناریویی برای سینما بنویسم و موضوعاش را هم دارم که داستانی است پر زد و خورد و خونین. من هیچگاه از موضوعهای خونین اجتناب نکردهام. به عنوان مثال هومر یا کتاب مقدس را در نظر بگیرید که پر از صحنههای خونین مانند قتلها و جنگهای مختلف است. ولی معهذا این کتابها برای دوستداران ادبیات جزو کتب مقدسی هستند که خواندن آنها انسان را به عرش میرساند. این خود موضوع نیست که وحشتناک است بلکه واقعیت خونریزی و کشتار است که همراه با دلایلی که له آن ارائه میشود انسان را تکان میدهد. یکی از رفقایم که از کورسک (Kursk) برگشته بود واقعهای تکاندهنده را برایم تعریف کرد که داستانش به درد فیلم میخورد چرا که نه قابلیت برگرداندن به ادبیات را دارد و نه قابلیت روی صحنة تئاتر آوردن را، در نتیجه فقط به درد صحنة سینما میخورد و شاید چیزی با قدرت از آب درآید.»
شخصی در مورد دستاندازی تجار سودپرست به قلمرو هنر فیلم اشارهای کرد و تولستوی گفت:
«- بله، کسی قبلاً با من در این مورد صحبتی کرده بود. سینما به دست یک عده سودپرست افتاده به طوری که جنبههای هنری آن در خطر است. به هر حال این اشخاص سودپرست همه جا ریختهاند.» و بعد شروع به تعریف کردن یکی از آن قصههای کوتاهی کرد که بخاطرش خیلی معروفیت داشت:
«- چندی پیش در کنار یکی از حوضچههای باغمان ایستاده بودم ظهر روز گرمی بود و پروانههای رنگارنگ بزرگ و کوچکی بودند چرا که همراه با غروب آفتاب زندگی یک روزة آنان نیز به اتمام میرسید. ولی کنار علفها حشرهای را دیدم که روی بالهایش لکههای بنفش رنگ داشته و مانند بقیة پروانهها دور میزد با این تفاوت که دایرههای مسیر پروازش کوتاه وکوتاهتر میشد. وقتی از نزدیک نگاه کردم متوجه وزغ سبز رنگ عظیم الجثهای شدم که در طرفین سر پهن و مسطحش دو چشم، که با خیرگی خاصی به اطراف مینگریستند، داشت و با دهان باز و گلوی سبز رنگش به تندی نفس میکشید. این حیوان حشرهخوار به پروانه نمینگریست ولی خود پروانه طوری در حول و حوش او پرواز میکرد که گویا خودش دلش میخواست که دیده شود. و بعد چه اتفاق افتاد؟ وزغ حشرهخوار به بالا نگریست و دهانش را تماما باز کرد و خود پروانه به اختیار خود به درون دهان او فرو رفت و سپس حشرهخوار دهانش را بست و پروانه درون دهانش ناپدید شد!
و بعد بخاطر آوردم که بدین ترتیب پروانه در شکم این حیوان تخمهایش را جا میگذارد تا رشد کرده و دوباره روی این زمین خدا به صورم کرم حشره ظاهر شود. این کرم حشره جریان طبي عی رشد و تکامل خود را طی کرده تا اینکه پروانهای دوباره متولد شود بعد بازی کردن در آفتاب و زندگی را از نو خلق کردن دوباره جریان مییابد.
سینما وضع مشابهی دارد. در نیزار هنر فیلم وزغ حشرهخوار «تاجر» به کمین نشسته است. بالای سر او حشره «هنرمند» در حال پرواز است. تاجر پس از یک نگاه هنرمند را میبلعد. معهذا این به عنوان نابودی کامل نیست و حتی میتوان گفت که نوعی از تولید نسل است چرا که در شکم حشرهخوار است که تخمهای زندگی آینده ریخته میشود. این تخمها سرانجام روی زمین خدا پدیدار شده و زندگی زیبا و درخشنده خود را دوباره آغاز خواهند کرد».
اواخر عمر تولستوی مصادف است با اوایل خلق سینما توسط برادران لومیر. در دیداری که تولستوی از دستگاه فیلمبرداری داشته است، نکاتی را دربارة سینما و فیلمنامه مطرح میکند که هوشمندی این نویسنده بزرگ را در پدایش هنری که در آینده ادبیات رادر سایه خویش قرار میدهد، خاطر نشان میسازد.
در زمان تولستوی فیلمها صامت بودند و هنوز فیلمنامه به شکل امروزی آن خلق نشده بود. تولستوی به نوعی ادبیات به نام فیلمنامه اشاره میکند که با ادبیات به شکل کلاسیک آن متفاوت است. وی از این اتفاق جهانی اظهار خرسندی میکند.
تولستوی در صدد بود فیلمنامهای بنویسد. از امتیازات تولستوی آن است که برخلاف داستایفسکی که به عالم درون توجه داشت به حوادث بیرونی توجه داشت و از این نظر به سینما خیلی نزدیک بود. به همین دلیل اکثر رمانهای تولستوی به صورت آثار سینمایی درآمده است.
تولستوی به دلیل نظرگاهی که دربارة هنر متعهد داشت از تاجر مسلکی سینما به عنوان عیب بزرگ اخلاقی سینما هشدار میدهد. متن زیر دیدگاه تولستوی دربارة سینما و فیلمنامه است که در قالب مصاحبهای که با وی صورت گرفته به صورت زیر چاپ میشود.
«- خواهید دید که این دستگاه سادة فیلم در زندگی ما انقلابی به راه خواهد انداخت ـ منظورم در زندگی نویسندگان است. این وسیله به مثابة حملة مستقیمی است به شیوههای قدیمی نویسندگی. ما باید خودمان را به این پردة پر سایه و روشن دستگاه سرد نمایش فیلم عادت بدهیم و شیوههای نوینی را برای نویسندگی اختیار کنیم. من دربارة این مسئله زیاد تعمق نموده و به گمانم آینده را به درستی پیشبینی کردهام.
و معهذا به این آینده خوشبین هستم. این تعویض سریع صحنه و این معجون احساسات و تجربهها خیلی نافعتر از آن نثر سنگین و کشداری است که ما نویسندگان به آن عادت کردهایم. به زندگی نزدیکتر است، چرا که در زندگی گذر از یک مرحله به مرحلهای دیگر به سرعت جریان مییابد و عواطف و احساسات روح به مثابه طوفانی سریع میگذرد. سینما کلید راز «حرکت» را یافته است و درست به همین دلیل است که وسیلهای است عالی.
هنگامی که من پیس «لاشهزنده» را مینوشتم با اشکالات بیشماری روبرو بودم چرا که صحنهها و تصاویری کافی در دست نداشتم و در ضمن نمیتوانستم به سرعت دلخواه از یک واقعه به واقعهای دیگر پیس را منتقل کنم. صحنة تئاتر مانند لقمهای در گلوی من گیر کرده بود و مجبور شدم که از نمایشنامه صحنههایی را کنار بگذارم تا خود را با الزامات زیباییشناسی و اسلوب تئاتر هماهنگ کنم. بخاطر می آورم که زمانی کسی به من گفته بود که در تئاتر صحنة چرخندهای درست کردهاند به طوری که 1 یا 2 صحنه را میشد بدون افتادن پرده از قبل آماده کرد. من مانند یک بچه شادمان شده، به خودم اجازه دادم که یک نمایشنامة 10 صحنهای بنویسم. ولی حتی در آن هنگام هم ایمان کافی به اسلوب تئاتری پیدا نکردم.
ولی سینما عالیست چرا که به سرعت میتوان داستان را از یک صحنه به صحنهای دیگر منتقل کرد. دریا را میبینيم و ناگهان ساحل و شاید یک شهر و بعد یک کاخ و تراژدیای که در کاخ در جریان است «همیشه تراژدیهایی در کاخ در جریان است، همچنانکه در آثار شکسپیر هم میبینیم.»
من همیشه در نظر داشتهام که سناریویی برای سینما بنویسم و موضوعاش را هم دارم که داستانی است پر زد و خورد و خونین. من هیچگاه از موضوعهای خونین اجتناب نکردهام. به عنوان مثال هومر یا کتاب مقدس را در نظر بگیرید که پر از صحنههای خونین مانند قتلها و جنگهای مختلف است. ولی معهذا این کتابها برای دوستداران ادبیات جزو کتب مقدسی هستند که خواندن آنها انسان را به عرش میرساند. این خود موضوع نیست که وحشتناک است بلکه واقعیت خونریزی و کشتار است که همراه با دلایلی که له آن ارائه میشود انسان را تکان میدهد. یکی از رفقایم که از کورسک (Kursk) برگشته بود واقعهای تکاندهنده را برایم تعریف کرد که داستانش به درد فیلم میخورد چرا که نه قابلیت برگرداندن به ادبیات را دارد و نه قابلیت روی صحنة تئاتر آوردن را، در نتیجه فقط به درد صحنة سینما میخورد و شاید چیزی با قدرت از آب درآید.»
شخصی در مورد دستاندازی تجار سودپرست به قلمرو هنر فیلم اشارهای کرد و تولستوی گفت:
«- بله، کسی قبلاً با من در این مورد صحبتی کرده بود. سینما به دست یک عده سودپرست افتاده به طوری که جنبههای هنری آن در خطر است. به هر حال این اشخاص سودپرست همه جا ریختهاند.» و بعد شروع به تعریف کردن یکی از آن قصههای کوتاهی کرد که بخاطرش خیلی معروفیت داشت:
«- چندی پیش در کنار یکی از حوضچههای باغمان ایستاده بودم ظهر روز گرمی بود و پروانههای رنگارنگ بزرگ و کوچکی بودند چرا که همراه با غروب آفتاب زندگی یک روزة آنان نیز به اتمام میرسید. ولی کنار علفها حشرهای را دیدم که روی بالهایش لکههای بنفش رنگ داشته و مانند بقیة پروانهها دور میزد با این تفاوت که دایرههای مسیر پروازش کوتاه وکوتاهتر میشد. وقتی از نزدیک نگاه کردم متوجه وزغ سبز رنگ عظیم الجثهای شدم که در طرفین سر پهن و مسطحش دو چشم، که با خیرگی خاصی به اطراف مینگریستند، داشت و با دهان باز و گلوی سبز رنگش به تندی نفس میکشید. این حیوان حشرهخوار به پروانه نمینگریست ولی خود پروانه طوری در حول و حوش او پرواز میکرد که گویا خودش دلش میخواست که دیده شود. و بعد چه اتفاق افتاد؟ وزغ حشرهخوار به بالا نگریست و دهانش را تماما باز کرد و خود پروانه به اختیار خود به درون دهان او فرو رفت و سپس حشرهخوار دهانش را بست و پروانه درون دهانش ناپدید شد!
و بعد بخاطر آوردم که بدین ترتیب پروانه در شکم این حیوان تخمهایش را جا میگذارد تا رشد کرده و دوباره روی این زمین خدا به صورم کرم حشره ظاهر شود. این کرم حشره جریان طبي عی رشد و تکامل خود را طی کرده تا اینکه پروانهای دوباره متولد شود بعد بازی کردن در آفتاب و زندگی را از نو خلق کردن دوباره جریان مییابد.
سینما وضع مشابهی دارد. در نیزار هنر فیلم وزغ حشرهخوار «تاجر» به کمین نشسته است. بالای سر او حشره «هنرمند» در حال پرواز است. تاجر پس از یک نگاه هنرمند را میبلعد. معهذا این به عنوان نابودی کامل نیست و حتی میتوان گفت که نوعی از تولید نسل است چرا که در شکم حشرهخوار است که تخمهای زندگی آینده ریخته میشود. این تخمها سرانجام روی زمین خدا پدیدار شده و زندگی زیبا و درخشنده خود را دوباره آغاز خواهند کرد».
در صورت تمایل می توانید با ایمیل اینجانب در مورد مقاله مورد نظر مکاتبه نمایید .
tajdini110@yahoo.com
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 23:55 توسط علی تاجدینی
|